يادداشتي به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت دكتر رضا انزابي نژاد

در دست این خمارِ غمم، هیچ چاره نیست ...

ميراث مكتوب - چهارم اسفندماه، یکمین سال درگذشت استاد دکتر سیّدرضا انزابی نژاد(1315-1391) است. نادره مردی از دیار شکوهمند آذربایجان که سالها پیش به خراسان آمد و به تعبیر ممتاز خودش (در یادداشتی که بر روی پوشش جلد فرهنگ الرائد نوشته است) به شاگردانش ادبیات آموخت و از آنها پارسی فراگرفت!

شادروان دکتر انزابی نژاد، دانشی مرد آزاده ای بود که هم در قلمرو تحقیق و تألیف و هم در زمینۀ تدریس و فنّ شریف معلّمی، اشرافی عالمانه داشت. داشتن نگاهی نافذ، چهره ای جدّی، صدایی بهنجار و لهجۀ ترکانۀ شیرین در کنار تسلّط بر متن و مبحثی که تدریس می فرمود جملگی موجب شده بود که دانشجو در محضر ایشان، گذر زمان را هیچ درنیابد و در پایان با جانی سیراب و سرشار، به ترک کلاس بگوید. و البته این، بی سببی نبود.آن مرحوم حقیقتاً به معلّمی عشق می ورزید و آن را بر هر کار دیگری ترجیح می داد. چنان که در نامۀ درخواست بازنشستگی ایشان این گونه به این نکته اشارت رفته است: «یقین دارم اگر ده بار دیگر به دنیا بیایم و در انتخاب دهها شغل و شیوۀ پر حشمت و درآمد، مخیّر کنندم، باز کلاس سرد در زمستان و گرم در تابستان و گچ و تخته سیاه را بر همه ترجیح خواهم داد.»

دکتر انزابی نژاد دارای نثری زیبا و روان بود و در آثارش لفظ و معنا، توأمان جلوه گری می کرد و پیوسته جانب دقّت و وسواس رعایت می شد. کسانی که شرح و گزارش های ایشان را بر، گزیده های متون کهن خوانده اند گواهی می دهند که شیوۀ شرح نویسی دکتر انزابی نژاد همیشه به گونه ای بود که برای استاد و دانشجو، مجال بحث و گفتگو در کلاس درس باشد. استاد همیشه گلایه مند بود از این که برخی افرادِ اهل کتاب سازی، به جای شرح دشواری ها، کریمانه از کنار آنها می گذرند و به توضیح واضحات اکتفا می کنند و اگر چیزی را هم شرح می کنند مواردی است از قبیل «بیل: آلتی است برای کولیدن» که البته دانشجو باید در لغتنامه به دنبال معنی کولیدن برود! (آن مرحوم، همیشه از این مثال استفاده می کرد.)

به یاد دارم آن مرحوم در ضمن تدریس گاه که نکته ای را به یاد نمی آورد، آهی می کشید و از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت سپس با لحنی آلوده به حسرت و با آن لهجۀ ترکانۀ شیرینش می گفت:« آقا! فلک هر چه به آدم می دهد سرانجام ذرّه ذرّه هم باز پس می گیرد.» و درس را ادامه می داد. حزن استاد در این حال، چندان بود که آن حکمت تلخ را در ذهنم ماندگار کرد. از سال 81 که در دورۀ دکتری دانشگاه تهران پذیرفته شدم هر از گاهی که به مشهد می رفتم رسیدن به خدمت ایشان را برخود فرضِ عین می دانستم. حدوداً از سالی پس از آن، دورادور از دوستان می شنیدم که استاد دچار فراموشی خفیفی شده اند و گاه، سر کلاس، یک مطلب را به گمان این که هنوز نگفته اند، چند بار تکرار می کنند. البته بدون تردید دو مسأله روح و روان شریف وی را سخت آزرده بود. ابتدا و بیشتر، ضایعۀ جانگزای فوت همسر ارجمندشان، ضربۀ سنگینی به استاد فرود آورد. مسألۀ دیگر، بی مهری هایی بود که برخی افراد در دانشکده بر ایشان روا داشته بودند. باری اگر آن بی رسمی روزگار و این بی مهری برخی نبود، بدون تردید استاد آثار پژوهشی نیمه تمام خود را و بسیاری کارهای تازۀ دیگر را به انجام می رساند امّا دریغا که هم به قول خود ایشان « تو بشمار، فلک هم می شمارد و نهایتاً همانی می شود که فلک شمرده است!»

از این زمان به بعد هر بار که در معیت استاد دکتر محمّدرضا راشد محصّل – یار دیرین استاد انزابی نژاد - به دیدار ایشان می رفتیم عیان می دیدیم که پیکر استاد، نحیف تر از قبل شده است و هنگام خداحافظی، از ما می خواستند که همچنان بنشینیم و هنوز بمانیم! این در حالی بود که به روزگار دانشجویی هر گاه به اتاق ایشان در دانشکده می رفتیم ایشان نگاهی به ساعت می کردند و با لحنی جدّی می فرمودند:« پنج دقیقه فرصت دارید سؤالتان را بپرسید» خدایا! حال، چه بر استاد ما رفته است که چنین مهربانانه از ما می خواهد هنوز بنشینیم و او را تنها نگذاریم!! بنده در این زمان بود که دانستم در پشت چهرۀ عبوس و در ورای آن صدای استوار استاد چه روح لطیف و ظریفی نهان بوده است!

آری آن حکمت تلخی که استاد عزیز ما در آن سالها در کلاس درس باز می گفت اینک حقیقتاً وصف الحال خودش شده بود. امّا گویی فلکِ کجرو آن چه را که ذرّه ذرّه به وی داده بود یک جا بازستده بود.

دارم ز جفای فلک آینه گون
پر آه دلی که سنگ ازو گردد خون

دیگر از آن مرد استوار و بشکوه، یک پیکر نحیف و از آن زبان گویا و گوهربار، تنها یک سکوت و خاموشی جانگزا برجای مانده بود.

مدّتها پس از درگذشت استاد، نیمه شبی در حال مطالعه به لغتی عربی برخوردم. برخاستم و به سمت قفسه رفتم و فرهنگ الرائد، ترجمۀ استاد را – که به بنده هدیه کرده بودند - برداشتم و باز کردم که ناگاه چشمم به دستخط شریف ایشان و عبارت مهرآمیزشان افتاد. کار و قرار، دیگر از دستم رفت و در آن لحظه هجوم بی رحمانۀ خاطرات بود و مهربانی های استاد. بناچار همچون مصیبت زده ای بر زمین نشستم و تا به خود بیایم دیدم که اشک امان نمی دهد و خاطرۀ سیمای پر مهر و صدای بهنجارش در سرم در تکاپوست. پس از خلوتی کوتاه با یاد نیکش از جای برخاستم امّا نه فقط با چشمانی پُر، که همچون همیشه با دستانی پُر و جانی سیراب.

اینک که یک سالی از درگذشت ایشان سپری شده است همچنان آن مثل را در ذهنم مرور می کنم و خون می خورم که فلک ، در حقّ دکتر انزابی نژاد بدعهدی و بی مروّتی کرد!
دل کبود است ز نیلِ فلک، ار بتوانید
بام خُمخانۀ نیلی به تبر بگشایید

خداش بیامرزاد و خاک بر او عنبرآگین باد!

دکتر حامد خاتمی پور
کاشمر. اسفند1392


افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
جهت اطلاع از آخرین اخبار و مطالب ثبت‌نام نمائید