می رسد موسم نمایشگاه

ميراث مكتوب - آنچه در ادامه می خوانید مثنوی طنزگونه ای درباره نمایشگاه کتاب سرودۀ احسان الله شکراللهی است.

ماه اردیبهشت شد نزدیک
گفت باید به عالمان تبریک
هست اهل کتاب ازین آگاه
می رسد موسم نمایشگاه
ناشران از مرکّب و ساده
می شود در نمایش آماده
چه نمایش؟ نمایش شیرین
که کند غرفۀ خرد تزیین
خرمنی از کتاب های جدید
جمله را می توان به یک جا دید
عکس و پوستر ز چاپ های نوین
آرم هایی ز دورۀ دیرین
جلدهای شومیز و پیپر بک
دوخته با هزار دوز و کلک
جلد زرّین و نقره کوب و مسین
از همه نقطه های روی زمین
عربستان و سوریه، لبنان
کره و اندونزی و جاپان
ناشران و کتاب های وزین
از اروپا و آفریقا تا چین
چیده در روی میز ها تا اوج
می زند علم و دانش این جا موج
شده این جا بهشت دانش و دین
قفسه، ویترین و روی زمین
عکس هایی به روی جلد کتاب
کآورد بر لب خلایق آب
آن یکی جوجۀ برشته و سیخ
آن یکی عکس چرخ دنده و میخ
این یکی جلد ساده و بی روح
آن دگر موج بحر و کشتی نوح
این یکی عکس کفش و حبۀ قند
که کتابی ست موجب لبخند
آن یکی عکس خون و دشنه و زخم
متناسب برای حالت اخم
آن یکی ساحل و افق پیدا
متناسب به عاشق شیدا
آن یکی جبه ای و دستاری
که به طلاب می خورد، باری
الغرض یادکرد این ایام
اهل قرطاس را کند خوش کام
یادم افتاد یک حکایت ناب
در همین رابطه: خرید کتاب
که برایم رفیق آقایی
شرح داده! حبیب بابایی
که کسی موسم نمایشگاه
تا شد از فرصت کمش آگاه
اسب خود را نمود آقا، زین
که همان روزهای آغازین
خویش را چون برید بنماید
برود تا خرید بنماید
شد مرخص دو روز از سر کار
ناگهان شد غمش به دل آوار
که ندارد ریالی اندر جیب
چه توان کرد پس بدین ترتیب
فکر بکری به ذهن خویش آورد
قلک بچه را به پیش آورد
ناگهان سوخت عمق وجدانش
بود نزدیک در رود جانش
که چرا دست را دراز نمود
به پس انداز قصد آز نمود
بعد خود را نمود یک توجیه
عقلا راست منطقش تنبیه
بهترین یاور و رفیق، کتاب
جمله های خوش و رقیق، کتاب
مونس لحظه های تنهایی
می دهد بچه حق به بابایی
دل شود نرم با زبان ظریف
طفل باشد طرف و یا که حریف
بهترین جا برای خرج ریال
این کتاب است ویژه در امسال
که گرانی نموده بس بیداد
که به عیوق می رسد فریاد
عاقبت شد شکسته آن قلک
خواجه عازم ز جانب قلهک
فصل اردیبهشت و بزم کتاب
اشتها شعله ور به عطر کباب
شاه داماد و حجله ای بر پا
نو عروسی چو باده در مينا
اول صبح خواجه آن جا بود
شوق در خنده اش هویدا بود
تا بیایند ناشران به درون
پرسه ای زد رفیق ما بیرون
بود بر پا بساط دست فروش
به خلایق گشودشان آغوش
بستنی و لواشک و پسته
همه در بسته های سربسته
چایی و آبنبات و شیرینی
جانماز و وسایل دینی
آینه، شانه، قیچی و آلبوم
جوجه، خرگوش، بلبل و قاقم
خط کش و شابلون و نوشت افزار
پیچ گوشتی و انبر و آچار
کیف و کفش و کلاه آفتابی
ساعت راستین زیرآبی
عینکِ آفتابی و ساده
نصف قیمت، تمام آماده
الغرض! خواجه حریص کتاب
چند کالا خرید محض ثواب
طفل و پیرزن عصا در دست
کرد او را ز عطر خدمت مست
جنسی از این و آن خرید آخر
ماند در گل چنان که در گل خر
یک گل از باغ عالمان نخرید
خار غم آخرش به سینه خلید
نشده از لقای شیرین مست
که کلنگش به فرق سر بشکست
مانده مبهوت حسرت و افسوس
که نگه داشت پیش پا اتوبوس
گرو هفت بوده او را هشت
دست از پا درازتر برگشت



افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
جهت اطلاع از آخرین اخبار و مطالب ثبت‌نام نمائید