براى شناخت ایران چه باید کرد؟

ميراث مكتوب - شادروان دکتر بهمن سرکاراتی (۱۲ شهریور ۱۳۱۶ ـ ۲۹ خرداد ۱۳۹۲) استاد زبانهای باستانیِ ایران در دانشگاه تبریز، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود که عشق به ایران و فرهنگ ایرانی در دلش می‌جوشید و موج می‌زد. وی دارای مدرک دکتری در رشته زبان‌شناسی و فرهنگ و زبانهای باستانی بود و از سال ۱۳۷۰ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و علاوه بر عضویت پیوسته، در مقطعی مدیریت گروه زبانهای ایرانی و همچنین معاونت علمی و پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را عهده‌دار شد.
از دیگر فعالیتهای او می‌توان به عضویت در هیأت امنای بنیاد ایران‌شناسی، عضویت در شورای علمی این بنیاد، معاونت پژوهشی بنیاد ایران‌شناسی، مدیریت گروه زبان‌شناسی دانشگاه تبریز و تدریس در این دانشگاه، عضویت در کارگروه پژوهشی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، ریاست انتشارات و روابط دانشگاهی دانشگاه تبریز، عضویت در کارگروه مرکزی کنگره سالانه تحقیقات ایرانی، ریاست مرکز آموزش زبان دانشگاه تبریز، و مشاورت عالی کتابخانه ملی ایران اشاره کرد.

دکتر سرکاراتی تألیفات متعددی در حوزه‌های زبان‌شناسی و زبانهای باستانی داشت؛ ‌از جمله: اوستا و هنر نو؛ کارنامه شاهان در روایات سنتی ایران (ترجمه‌)؛فرهنگ ریشه‌شناختی افعال زبان فارسی، بررسی فروردین‌یشت: سرود اوستایی در ستایش فرَوهرها (ترجمه)، دین ایرانی بر پایه متنهای معتبر یونانی (ترجمه‌)؛ اسطوره بازگشت جاودانی (ترجمه‌)؛ سایه‌های شکارشده (شامل ۲۰ مقاله‌)؛ مقدمه‌ای بر فلسفه‌ای از تاریخ (ترجمه)؛ بررسی جامع زبان فارسی باستان و آثار بازمانده آن؛ بررسی سه فرگرد وندیداد؛ اصطلاحات خویشاوندی در زبانهای ایرانی و… آنچه در پی می‌آید، یکی از نوشته‌های عالمانه و دلسوزانة اوست:


***

ایران با فرهنگ غنى، تمدن دیرین و تاریخ درخشانش از روزگار باستان تا به امروز براى ایرانیان، سرزمین شگفتى‏ها بوده است. هرگاه توجه بیگانگان به جهت ضرورتهاى سیاسى نیز به شکوه و قدرت ایران جلب نمى‏شد، باز دلیل نیکوى دیگرى وجود داشت که آنان را ناگزیر مى‏کرد با کنجکاوى و عنایت بدین سرزمین بنگرند. ایران، خواه از لحاظ اصالت و دیرینگى فرهنگ و تمدنش، و شیوه‏هاى خاص کشورگشایى و جاندارى‏اش، خواه از لحاظ شکوه و حشمت و احتشام دربار و دیوانهایش در ادوار تاریخى، و گذشته افسانه‏آمیزى که سرگذشت سلاله‏هاى پیشین آن را دربرگرفته بود، خواه از لحاظ اصالت و یکتایى جهان‏بینى دینى و آیینى و دیگر جنبه‏هاى مدنیت گسترده و تأثیرپردازش، سرزمینى بود که براى غیر ایرانیان همانند آن، حداقل در روزگار باستان، در هیچ کشور شرقى دیگر یافت نمى‏شد.

باید توجه داشت که تنها قدرت سیاسى و جلوه‏هاى عین تمدن ایران نبود که مردمان دیگر را از یونانى و رومى گرفته تا تازى و فرنگى، پسند مى‏افتاد و به شگفتى وامى‏داشت، بلکه از ایران جریانهاى فکرى، مایه‏ها و مضامین هنرى، رمزهاى اساطیرى و بازتابهایى از باورهاى دینى و آیینى اسرارآمیز، نظیر آموزه‏هاى زردشتى، عقاید ثنوى مانى، مراسم و معتقدات رازآیین مهرى و در ادوار بعدى، جلوه‏هایى از نابترین، ژرفترین وزیباترین احساسات غنایى و مذهبى، یعنى تصوف و عرفان ایرانى به غرب و کشورهاى دور و نزدیک راه مى‏یافت که ذهن و دماغ مردمان آن کشورها از تأثر در برابرآنها ناگزیر بود.

آثار مولفان کلاسیک

نخستین کسانى که به کنجکاوى و سپس به بررسى وتحقیق در باره تاریخ و فرهنگ ایرانى پرداختند، یونانیان بودند. سپس رومیان، آنگاه سُریانیها، ارمنیان، اعراب و نهایتاً فرنگیان از انگلیسى‏ها و فرانسویان و آلمانیها گرفته تا محققان اسلاوى و اسکاندیناوى و ایتالیایى و مجارى و نهایتاً آمریکاییها و ژاپنیها در چند دهه گذشته. از این رو مى‏توان گفت که از یک دیدگاه، آثار مؤلفان کلاسیک از هکاتئوس (Hecataeus)، هرودت و کتزیاس و گزنفون و پلوتارک گرفته تا استرابون، دریان، آگاثیاس و اووید (Ovid) پلینى و دهها نویسنده دیگر هلنى و روسى و نیز اخبار مذکور در برخى از اسفار عهد عتیق، مانند کتاب استر و عزرا و دانیال نبى و… و نوشته‏هاى مورخان ارمنى چون: یزنیک، فاوستوس، بوزانداتچى (Buzandatsi)، الیشه (Elishe)، گریگورى (Magisteos)، موسى داش خورانچى (Dashkorntsi) و دیگران، همچنین آثار بعضى از نویسندگان سریانى چون: یوسه بیوس (Eusebus) و صاحب تاریخ اده سا (Edessa) و ابن‏دلعیان و دهها ردیه‌نویس از آباى کلیسا، و نیز سفرنامه‏هاى سیاحان بودایى مذهب چینى و بالاخره آثار مؤلفان تازى چون جاحظ، ابن‏الندیم، مسعودى، ابن حوقل، مَقْدسى و ابن اثیر و غیره و غیره، بخشى از پیشینه ایران‏شناسى به‏حساب مى‏آیند.

آغاز ایران‏شناسى

اما ایران‏شناسى در معناى اخص اصطلاح، یعنى تحقیق و تتبعات خاورشناسان فرنگى درباره ایران، از اواخر قرن هجدهم شروع مى‏شود. شاید بتوان سال ۱۷۷۱ یعنى تاریخ انتشار ترجمه کتاب «اوستا» به دست آنکتیل دوپرون (Anquetil Duperron) فرانسوى را نقطه آغاز ایران‏شناسى در اروپا شمرد. دست کم صدسال پیش از این تاریخ، جریان آشنایى برخى از فرهیختگان فرنگى با زبان و ادبیات ایران در اروپا آغاز شده بود.

در سال۱۹۵۰ نخستین کتاب چاپى مربوط به ایران با عنوان لاتینى: Principatu Rigio Persarum توسط Brisson Barnabe در پاریس انتشار یافت. در سال۱۶۳۴ اولین ترجمه گلستان سعدى به زبان فرانسه توسط Byer Andre du از چاپ درآمد. در سال ۱۶۳۹ نخستین دستور زبان فارسى به قلم محقق هلندى به نام لودا ویکوس ددین (LudoVicus de Dien) در لاهه به چاپ رسید و در سالهاى بعد سه دستور جامع زبان فارسى توسط John Graves انگلیسى، Meninski لهستانى، Ange de St، Joseph فرانسوى در شهرهاى آکسفورد، وین و پاریس منتشر شد. در آغاز قرن هجدهم یکى از مفصل‏ترین تحقیقات عالمانه آن زمان درباره ادیان ایرانى (البته ادیان ایران باستان) توسط محقق مشهور انگلیسى، توماس هایدتحت عنوان «Historia Religions Veterum Persarum» در آکسفورد انتشار یافت.

بدین ترتیب اگر سفرنامه‏هاى سفرا و جهانگردان اروپایى را نیز در نظر بگیریم، شاید بتوان گفت که از آغاز مطالعات ایرانى در غرب نزدیک به سیصدسال مى‏گذرد. در طول این مدت، ایران‏شناسان غربى در سراسر اروپا براى شناختن و شناساندن جنبه‏هاى مختلف فرهنگ ایرانى، خدمات ارزنده‏اى انجام داده‏اند.
تصحیح انتقادى متن اوستا با انتشار بیش از صد ترجمه کامل یا مختصر از آن کتاب، کشف رمز خطوط میخى و چاپ متون و ترجمه کتیبه‏هاى ایلامى، فارسى باستان، پارتى و ساسانى، ترجمه تقریباً همه نوشته‏هاى پهلوى زردشتى، نگارش چندگانه تاریخ مفصل ایران از روزگار مادها تا به امروز، کشف و بازخوانى متون بازمانده از چندین زبان ناشناخته مانده ایرانى چون سُغدى، ختنى، آسى، خوارزمى و بلخى، پژوهشهاى مفصل درباره ادیان ایرانى از کیش زردشتى و زُروانى و مانوى، مهرى و مزدکى گرفته تا ملل و نحل و فرقه‏هاى مذهبى ایران عصر اسلامى، نگارش دستور و تدوین معتبرترین فرهنگهاى ریشه‌شناختى براى چندین زبان ایرانى، اکتشافات باستان‏شناختى پرارزش و تحقیق در باره سبکهاى معمارى و آثار هنرى ایران در ادوار مختلف، تصحیح انتقادى متن شاهنامه و ترجمه آن به چندین زبان زنده دیگر و تدوین فرهنگ بسامدى براى آن، انجام دادن صدها پژوهش ارزشمند درباره اساطیر، فرهنگ عامه و حماسه ملى ایران، انتشار متون مصحح صدها اثر منظوم و منثور فارسى، از مثنوى مولوى، آثار عطار و نظامى و سنایى و جامى و خیام گرفته تا چاپ و ترجمه رسائل ناصرخسرو و بیرونى و شیخ اشراق و خواجه نصیرالدین طوسى و غیره و غیره، گردآورى گویشهاى پراکنده ایرانى از فلات پامیر گرفته تا کردستان و آسیاى صغیر و ماوراى قفقاز، تألیف اولین تاریخهاى ادبیات فارسى، تأسیس کرسیهاى تدریس زبان فارسى و ایران‏شناسى در اغلب دانشگاههاى جهانى و بالاخره انتشار هزاران هزار کتاب و رساله و مقاله در باره جلوه‏هاى گوناگون فرهنگ وتمدن ایرانى که حتى اشاره کوتاه به انواع مضامین آنها نیز در اینجا میسر نیست، بخشى از نتایج خدمات ایران‏شناسان غربى بوده و هست.

اهداف شرق‏شناسى

بدیهى است که همه آثار و استنتاجات ایران‌پژوهان فرنگى در همه زمینه‏ها به ویژه در حیطه فرهنگ ایران اسلامى خالى از نقص و کاستى و گاهى به دور از اغراض و تعصبات ناهنجار نیست. به هر صورت ایران‏شناسى در غرب، ناگزیر بخشى از نهضت و گرایشى بوده و هست که Orientalism نامیده مى‏شود. این شرق‏گرایى علاوه‏بر جنبه دانشگاهى‏اش، یک جنبه و صبغه سیاسى نیز داشته و دارد که در پى اهداف صرفاً اپیستمولوژیک (معرفت‏شناسى) نیست.

اوریانتالیسم از این دیدگاه یک پدیده فرهنگى متشخص و یک نهاد متعین غربى است. یک سبک فکرى خاص و یک برداشت هدایت‌شدة ویژه است، برساخته غربیان که با شرق سر و کار دارند. غرب از طریق ابداع و اشاعه و تبلیغ شرق‏شناسى، آگاهانه یا ناآگاهانه پدیده‏اى متمایز و محدوده جغرافیایى فرهنگى و نژادى جداگانه‏اى را ساخته و پرداخته است به نام «شرق»، به نام Orient که در نقطه مقابل غرب قرار دارد واین شرق شرق‏شناسى‌زده به غرب کمک کرده که خود را از نظر شکل و شخصیت و تجربه وحتى از نظر خصوصیات روانى و نژادى به صورت نقطه مقابل شرق، بینگارد و به تمایز و تشخص و برترى خود بیشتر مطمئن و معتقد شود.

بیهوده نیست که در عرصه‏هاى علمى و ادبى مختلف، با اصطلاحات کلیشه‏شده‏اى چون وجه و شیوه تولید آسیایى، روحیه شرقى، دربار و حرمهاى شرقى، کاهلى و بى‏رغبتى شرقى، قساوت و دیسپوتیسم شرقى برخورد مى‏کنیم. انگار شرقیان از اهالى سیاره‏اى دیگرند و غربیان، این سفیدپوستان بلوند و عاقل و کامل از سیاره‏اى دیگر!
این طرز تلقى نادرست حتى به حیطه ادبیات عام و رمان‏نویسى نیز نفوذ کرده است. من به چند نمونه آن به اختصار اشاره مى‏کنم که عبارتند از: A Passage to India نوشته Forster، A Quiet American گراهام گرین، Trilogy معروفى که Anthony Byrges درباره کشور برمه نوشتة The Chrysantemum and sword Pattems of Japanese که خانم Ruth Benedic درباره مردم ژاپن نگاشته، حتى بیوگرافیهاى به اصطلاح علمى استالین که تروتسکى و دیگران نوشته‏اند و مطابق برداشت نویسندگان آنها، انگار همه خشونت و بى‏رحمى و شقاوت استالین از آنجا ناشى مى‏شده که نژاد شرقى داشته، و خون گرجى در رگهایش جارى بوده است! اوریانتالیسم سیاسى صرفاً پایبند شناخت و شناساندن نیست، بلکه بلندمنشانه، پدرخوانده‏مآبانه و از منظر بلند باختر به خاور مى‏نگرد و در پى آن است که به نظریه‏پردازیهاى خود درباره شرق اعتبار بخشد. مى‏خواهد تعلیم دهد، اصلاح کند، حکم براند و در یک کلام این بخش از اوریانتالیسم هدفش تجدید ساختار دینى، اجتماعى و اقتصادى مشرق‏زمین، دستیابى به اقتدار و آمریت بر شرق است و ایجاد سلطه.

بنیاد ایران‏شناسى

وجود چنین شرایط و نیز دلایل متعدد دیگر از جمله پراکندگى و بى‏سامانى مطالعات ایرانى بود که سبب شد بنیاد ایران‏شناسى در ایران تأسیس شود و ازوظایف مهم آن عبارت است از: برنامه‏ریزى براى بالا بردن سطح آگاهى مردم از پیشینة تاریخى تمدن و فرهنگ ایرانى، تقویت احساس میهن‏دوستى و آرمان‏خواهى در جامعه و تحکیم ارکان هویت ملى.

علاوه‏بر این وظیفه دیگر «بنیاد ایران‏شناسى» فراهم آوردن تمهیدات لازم است براى هماهنگ کردن و سامان‏مند ساختن پژوهشهاى ایران‏شناختى و نظارت منتقدانه بر گرایشها و جریاناتى که در ایران و خارج از ایران در این زمینه به‏ وجود مى‏آید و کوشش براى شناختن سره از ناسره در مطالعات ایرانى و معرفى انحرافات و کجروی‌ها در این حیطه، تا از این رهگذر، از مسخ و زشت‏نمایى جلوه‏هاى فرهنگ ایرانى جلوگیرى شود .

راههاى ایران‏شناسى

اینک باید دید براى رسیدن به این اهداف چه باید کرد؟ به عبارتى دیگر، ایران را در ایران چگونه باید شناخت؟ به عقیده من نخستین، ناگزیرترین و بدیهى‏ترین شرط لازم براى شناخت ایران، دوست داشتن ایران است. دوست داشتن ایران بدین معنى نیست که علاقه ما به میهنمان از حد تشخیص و تعقل و تعادل بگذرد و به تعقیب ناستوده و شعوبى‏گرى نامعقول آلوده شود و دوستى ما به خودباختگى و شیدایى بدل گردد و خداى ناکرده مانند برخى از عالم‏نمایان ناآگاه در برخى از سرزمینهاى تازه استقلال یافته در قفقاز، آسیاى میانه و خاور نزدیک از تفریط ناهنجار مستشرقان غربى گریخته، دچار افراط ناهنجارتر نژادپرستى و ملى‏گرایى شویم.

دوست داشتن ایران یعنى حرمت این مرز و بوم کهن و مردم آن را نگه‏داشتن، گذشته خود را خوار نشمردن، میراث خود را از بین نبردن، و زبان فارسى را که از ارکان هویت ملى است، به الفاظ بیگانه نیالودن. دوست داشتن ایران، یعنى از مرزهاى میهن خود در برابر ترکتازى دشمنان دفاع کردن و از آن مهمتر، از مرزهاى ذهن و جان خود و ذهن و جان فرزندانمان در برابر تهاجمهاى فرهنگى محافظت کردن. دوست داشتن ایران، یعنى دل به مهر ایرانیان باختن و خود را به زى تازى و فرنگى در نیاوردن، نام پسران خود را اسکندر و تیمور و اوکتاى و چنگیز ننهادن.

دوست داشتن ایران، یعنى آزرم نیاکان خود را نگه داشتن، یادشان را به ننگ نیالودن. اجدادمان را که پیش از ظهور دین مبین اسلام ناگزیر نمى‏توانستند مسلمان باشند، با الفاظ زشت «عجم» و «زندیق» و «گبر» و «مجوس» دشنام ندادن، چهره همه پهلوانان و سالاران و شهریاران پیشین را مسخ نکردن تا به حدى که انگار در این دیار در گذشته هیچ مرد یا هیچ زن شایسته‏اى نمى‏زیسته، نه آرشى بوده، نه کاوه‏اى، نه فریدونى، نه کیخسروى، نه تهمتن و رستم دستانى که مولانا نامش را همراه با امیرمؤمنان شیر خدا آورده است.

ایران‏شناسى، یعنى اکنون ایران را به گذشته آن پیوند دادن. فاش بگویم هر قومى که عمداً یا غیرعمد از گذشته خود ببرّد، سزاواریهاى گذشتگان خود را انکار کند، از نازیدن به هویت دینى و ملى خود ابا کند، به اجبار محکوم به نابودى است. تندروترین بلشویکهاى انقلابى نیز حرمت تاریخ ملت روس را نگه داشتند. افسوس که برخى از شایسته‏ترین اشخاص تاریخ گذشته، خود نیز تبرى مى‏جویند.

شناخت ایران اگر با مهر به ایران توأم نباشد، جز دُژآگاهى چیزى به بار نخواهد آورد. چنان که در سایه چنین شناخت نادرست عارى از مهر وطن است که آن یکى کوشیده تا ثابت کند که مثلاً «نوروز» یک جشن ایرانى نیست، یا بخشى از حماسه ملى ایران اقتباسى از افسانه‏هاى یونانى است.

آن دیگرى بى‏بهره از کمترین آگاهى از اساطیر ایران، سخنرانى کرده که ضحاک، این زشت نماد بیدادگرى و جبارى که مغز جوانان این مرزو بوم را خورشت ماران رسته از دوشش مى‏کرد، در واقع یک مصلح نیمه کمونیست بوده که مى‏خواسته نظام طبقاتى را در ایران براندازد و فردوسى چهره او را مسخ کرده و در مقابل، کاوه آهنگر این نجیب‏ترین شخصیت در سراسر حماسه ملى ایران که علیه ستم و بیداد قیام کرد، کسى بود شبیه شعبان بى‏مخ زمانة ما!

شناخت ایران اگر با مهر به ایران توأم نباشد، جز دُژآگاهى چیزى به بار نخواهد آورد. چنان که در سایه چنین شناخت نادرست عارى از مهر وطن است که آن یکى کوشیده تا ثابت کند که مثلاً «نوروز» یک جشن ایرانى نیست، یا بخشى از حماسه ملى ایران اقتباسى از افسانه‏هاى یونانى است.

آن دیگرى بى‏بهره از کمترین آگاهى از اساطیر ایران، سخنرانى کرده که ضحاک، این زشت نماد بیدادگرى و جبارى که مغز جوانان این مرز و بوم را خورشت ماران رسته از دوشش مى‏کرد، در واقع یک مصلح نیمه‌کمونیست بوده که مى‏خواسته نظام طبقاتى را در ایران براندازد و فردوسى چهره او را مسخ کرده و در مقابل، کاوه آهنگر ـ این نجیب‏ترین شخصیت در سراسر حماسه ملى ایران ـ که علیه ستم و بیداد قیام کرد، کسى بود شبیه شعبان بى‏مخ زمانة ما!

در سایه چنین شناخت عارى از مهر و آزرم است که آن یکى، حافظ را میخواره‏اى لاابالى و بى‏دین که اتفاقاً آواز خوش داشته و مطربى مى‏دانسته، معرفى مى‏کند و آن بلا را بر سر دیوانش مى‏آورد و آن دیگرى که سراسر ادب غنایى باارزش ایران را ادبیات مذکر انگاشته، در باره پاکترین نوع همدلى و همنوایى دو شخص عارف وارسته، یعنى مولوى و شمس با مددگیرى از ذهن بیمار خود، آن یاوه‏هاى شرم‏آور را مى‏نویسد و آن دیگرى، زیباترین جلوه‏هاى جان مشتاق بشرى، یعنى عرفان ایرانى را چیزى جز نشخوار بنگ‏آلودة آموزه‏هاى نوافلاطونى نمى‏انگارد و آن دیگرى که قلم‏فرسایى کرده، کار را به جایى مى‏رساند که مى‏گوید نام پارس و زبان پارسى به علت شباهتش به زوزه وعوعوى سگها از پارس کردن سگها مأخوذ است! دلسوخته‏اى مى‏گفت: «چرا اینان، این چنین تاریخ و فرهنگ ایران را زشت و پلشت قلمداد مى‏کنند؟» گفتم: نمى‏دانم!

در گذشته نیز ایران چند تن از این گونه فرزندان ناسپاس داشته، مگر نبود آن وزیر مفلوک دیار آل بویه که مى‏گفت: «به آینه نمى‏نگرم تا چهره کریه یک عجم را نبینم!» او مرد، چنگ و دندانش فرو ریخت؛ اما ایران و شکوه تاریخ و فرهنگ آن خواهد ماند.


قلمرو فرهنگى ایران

گام دوم در راه رسیدن به شناخت ایران، تعیین مرزهاى قلمرو فرهنگى ایران است. از نظر تاریخى مرزهاى ایران از سرحدات کنونى کشور ایران فراتر مى‏رود و گستره جغرافیایى پهناورى را در غرب آسیا دربر مى‏گیرد، که وسعت آن چند برابر وسعت ایران کنونى بوده است و محققان گاه از آن با نام «ایران بزرگ» یاد مى‏کنند.

منظور از ایران بزرگ همه سرزمینهایى است که از دیرباز تا امروز، همه تیره‏هاى ایرانى‌نژاد و ایرانى‏زبان در آن مى‏زیسته‏اند و مى‏زیند. سرحدات این کشور بزرگ در شرق، تا آن سوى مرزهاى شرقى افغانستان و فلات پامیر و دشتهاى فرغانه مى‏رسد. در غرب علاوه بر بخشى از بین‏النهرین و آسیاى صغیر و قفقاز، کرانه‏هاى دریاى سیاه و دشتهاى جنوب روسیه را در بر مى‏گیرد و در شمال، از ماوراءالنهر فراتر رفته، تا آن سوى سیر دریا و سواحل دریاچه آرال را شامل مى‏شود.

تاریخ این سرزمینها و فرهنگ و زبان مردم آنها در ادوار مختلف با تاریخ ایران و فرهنگ و تمدن مردم ایران پیوند نزدیک داشته و دارد. فرهنگ ایرانى از این ایالات و کشورهاى دور و نزدیک فراتر رفته و به سرزمینهاى دورترى راه یافته است و از این روست که مرزهاى قلمرو فرهنگى ایران بسى دورتر از سرحدات یاد شده در بالاست.

یکى از ویژگیهاى بارز تمدن ایرانى، دارا بودن توان بسط و گسترش و برخوردارى آن از قدرت نفوذ و تأثیرپردازى است. فرهنگ ایرانى نظیر چهار فرهنگ هلنى، رومى، مسیحى و اسلامى از یک دیدگاه جنبه جهانى دارد و یادگارها و نشانه‏هاى نفوذ و رواج فرهنگ ایرانى به صور مختلف درهر چهارسوى گیتى به جاى مانده است. به صورت تأثیرپردازى جهان‌بینى و باورهاى دینى ایران باستان از چین گرفته تا روم، از هند گرفته تا اسکاندیناوى و بریتانیا و شمال آفریقا؛ به صورت انتشار موتیفهاى هنر و تأثیر سبک معمارى ایران دوران اشکانى و ساسانى از ارمنستان و آناتولى گرفته تا بالکان و قلب اروپا، و هر جا که معابد و کلیساهاى گنبددار در آنجاها ساخته شده است؛ به صورت پراکندگى و گویشهاى ایرانى از مرزهاى ایران و پاکستان گرفته تا ماوراى قفقاز و ترکیه و مجارستان؛ به صورت بناهاى یادبود و سنگ‏نگاره‏ها و تندیسها و کتیبه‏ها از کنار رود نیل گرفته تا ساحل دریاچه وان و کشورهاى بالکان و مجارستان.

به این ترتیب اگر بخواهیم از منظر جغرافیاى تاریخى به موضوعات ایران‏شناسى بنگریم، باید زمینه‏هاى پژوهشى زیر را در مدنظر داشته باشیم:

زمینه‏هاى پژوهشى

۱ کاوشهاى باستان‏شناسى براى شناسایى آثار بازمانده از ادوار ماقبل تاریخ.

۲ تاریخ و تمدن ایلامى در خوزستان و فارس از هزاره سوم پ.م تا فرارسیدن آریاها به این سرزمین.

۳ تاریخ و جلوه‏هاى گوناگون تمدن ایرانى درعهد مادها، هخامنشیان، سلوکیها، اشکانیان و ساسانیان و نیز دولتهاى ایرانى در عصر اسلام از قرن دوم هجرى تا امروز٫

۴ تمدن، هنر و زبانهاى سَکایى که از کنارة استپهاى سیبرى تا کابل و شمال غرب هند و ختن رایج بوده.

۵ تاریخ تمدنهاى ایرانى، هیاطله و کوشانیان در بلخ و تُخارستان و ماوراءالنهر و نیز بررسیهاى باستان‏شناختى و شناسایى هنر هند و بلخى و کوشانى در افغانستان.

۶ سرگذشت تاریخى تیره‏هاى مختلف ایرانى نظیر سُغدیان، خوارزمیان، اوسِت‏ها، الانها، کردها و بلوچها و دیگران.

۷ تاریخ دولتهاى نیمه ایرانى در آسیاى صغیر (کاپادوسیه، نبطس، کماژن و…) و نیز تاریخ سلاجقه روم و بررسى جهات گوناگون نفوذ فرهنگ ایرانى در آناتولى در اعصار اسلامى.

۸ تاریخ دولتهاى اسلامى درهند و بررسى علل نفوذ و رواج زبان و تمدن ایرانى در شبه قاره.

۹ تحقیق در باره گسترش فرهنگ و آیین و زبانهاى ایرانى در ارمنستان و گرجستان و ارّان (جمهورى آذربایجان).

۱۰ تحقیق درباره روابط سیاسى و فرهنگى ایران و یونان، ایران و روم، ایران و اعراب و ایران و ممالک فرنگى.


۱۱ پژوهش درباره بسط فرهنگ ایرانى در میان اقوام مختلف ترک نژاد از سده پنجم میلادى تا امروز٫

۱۲ تحقیق درباره دولتهاى محلى ایران (نظیر چغانیان، دیلمیان، باوندیان، سالاریان، شروانشاهان، شدادیان و…)

قلمرو ایران‏شناسى

اما قلمرو ایران‏شناسى از لحاظ موضوعى شامل بررسى همه مظاهر و جلوه‏هاى بى‏شمار فرهنگ و تمدن ایرانى مى‏شود که اینجا به اهم آنها فقط اشاره مى‏کنم:

۱ زبانها و گویشهاى ایرانى در دوره باستان (فرس قدیم، اوستایى، مادى و سکایى)، دوره میانه (فارسى میانه، پهلوى، اشکانى، سغدى، سکایى، بلخى) و دوره جدید (زبان فارسى، خوارزمى، کردى، پشتو، آسى، بلوچى، طبرى و گویشهاى بى‏شمار ایرانى)

۲ ادبیات ایران، شامل ادبیات فارسى، ادبیات ادوار باستانى، سغدى، پارتى، ختنى، کردى و غیره و نیز تحقیق درباره نفوذ زبان شعر و ادب فارسى در کشورهاى آسیاى صغیر، قفقاز، شبه قاره هند و کشورهاى آسیاى میانه.

۳ دینهاى ایرانى، شامل آیین زردشتى، زُروانى، مانوى، مزدکى و مهرى و فرق شیعه.

۴ اساطیر، حماسه و رشته‏هاى مختلف فرهنگ عامه ایرانى.

۵ تصوف و عرفان ایرانى اسلامى.

۶٫ تأثیرپردازى جهان‏بینى، آیینها، رسوم و معتقدات ایرانى بر روى فرهنگ ملل دیگر (سهم باورهاى ایرانى در پیدایش مذاهب گنوسى، تأثیر معتقدات دینى ایران بر روى سایر ادیان، اهمیت عناصر ایرانى در تکوین کیشهاى هم آمیغ در دوره هلنیستى، گسترش مانویت و راز آیین مهرى در اروپا و غیره)

۷ تأثیر زبانها و ادبیات ایرانى و فارسى بر زبان و ادبیات مردمان دیگر (شامل بررسى لغات دخیل ایرانى در زبانهاى آرامى، ارمنى، گرجى، زبانهاى نینو اوگرى، اردو و زبانهاى هندى و ترکى و عربى؛ تأثیر شاهنامه در تکوین حماسه‏هاى اسلاوى و آسیاى مرکزى؛ تأثیر ادبیات غنایى ایرانیان در شیوه‏هاى غزل‏سرایى به زبانهاى اردو و ترکى، بسط دامنه تصوف و ادبیات عرفانى ایران در هند و آسیاى صغیر و…)

۸ هنرهاى ایرانى، شامل سنگ‏نگاره‏ها، معمارى، نقاشى، کاشى سازى، منبت‏کارى، فلزنگارى، فرشبافى و سایر صنایع ظریف، همچنین تحقیق درباره چگونگى گسترش و رواج موتیفهاى هنرى ایران از جنوب روسیه گرفته تا کرانه‏هاى رود راین و دانوب و از قفقازگرفته تا هند و شرق دور.

۹ علوم و فنون و سنتها و رسوم ایرانى (شامل قنات‏کشى، باغهاى ایرانى، معمارى مذهبى، جواهرات، سوارکارى، چوگان، بازدارى، لشکرآرایى، رزم‏افزارها و آداب حرب، نجوم، ریاضى، طب، صیدنه و غیره)

۱۰ جغرافیاى تاریخى ایران از قدیم‏ترین ایام تا امروز

منبع: دايرة المعارف بزرگ اسلامي

افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
جهت اطلاع از آخرین اخبار و مطالب ثبت‌نام نمائید