فراخوان خاطره نگاری به یاد استاد ایرج افشار/4

مسافران مسافرخانه ای سوت و کور

ميراث مكتوب - آنچه در ادامه مي خوانيد خاطره ای از حمیدرضا امیری دانشجوی کارشناسی ارشد ایرانشناسی دانشگاه آیت الله حائری میبد در یادبود استاد ايرج افشار است.

از آن شب سیزده سالی می گذرد؛ شاید هم بیشتر! خسته و کوفته، در گوشه ای از کویر، در شهری به نام مروست، به مسافرخانه ی سوت و کوری رفته بودم تا بیاسایم؛ تنها مسافرخانه ی آن شهر که بی رونقی، عاقبت کارش را به تعطیلی کشاند. آن شب، اما در یکی دیگر از اتاق های آنجا مسافران دیگری هم بودند که خوابشان نمی ربود و تا صبح می گفتند و می شنیدند. گویی به گوشه ی دنجی در کویر پناه آورده بودند تا فارغ از گوش ها و چشم های نامحرم، هر چه می خواهد دل تنگشان با هم بگویند! در گیر و دار خستگی من، و صدای بلند آنان تنها دو کلمه به خاطرم مانده: «دانشگاه» و «تهران» ...

زود، صبح شد. مسافران کفش و کلاه کردند و رفتند. باز هم مسافرخانه، مثل بیشترین روزهای عمرش سوت و کور شده بود. از اتاق بیرون آمدم. مسافران هنوز در حیاط بودند.
از سرایدار پرسیدم: آنها که بودند؟

گفت: نمی دانم!

گفتم: می توانم برگ پذیرششان را ببینم؟!

نشانم داد. نام ها آشنا بود:

ــ ایرج افشار

ــ محمد رضا شفیعی کدکنی

ــ منوچهر ستوده

ــ محمد اسلامی

خیلی می خواستم بروم تا بر دستان ایرج افشار بوسه زنم؛ در برابر منوچهر ستوده دست ادب بر سینه گذارم؛ محمد اسلامی را بیشتر بشناسم؛ و محمد رضا شفیعی کدکنی را بگویم: ... چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی؛ به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را.

اما از یک جوان کم روی یزدی چنین توقعی نمی توان داشت! ایستادم؛ از دور نگاهشان کردم تا رفتند!

حمیدرضا امیری
دانشجوی کارشناسی ارشد ایرانشناسی دانشگاه آیت الله حائری میبد

براي مشاهده خاطرات ارسالي «به ياد استاد» اینجا كليك كنيد.



افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.