گفت و گو با دکتر محمود امیدسالار - بخش اول

آیا روش سبک شناسی گذشتگان منسوخ شده است؟

میراث مکتوب - اصطلاح سبک یا اسلوب در نقد ادبی تعریف های مختلفی دارد، اما به طور خلاصه می توان آن را چنین تعریف کرد: شیوۀ خاصی که نویسنده یا شاعر برای بیان مفاهیم خود به کار می‌برد.

سبك شناسي به معناي امروزی خود در ايران سابقه‌اي ندارد و نخستين آثار اين فن به صورت بسيار ضعيف در تذكره‌ ها ديده مي ‌شود. تذكره نويسان در ترجمۀ احوال يك شاعر يا نويسنده در مورد سبك وي تسامح مي ‌كردند و گفتار را با تمجيد و اغراق به پايان مي‌رساندند.

بررسي سبك سخن در ايران، با سبك شناسي بهار آغاز شد. كتاب سه جلدي وي - سبك شناسي يا (سير تطور نثر فارسي) - به بررسي آثار نثر فارسي از آغاز تمدن اسلامي تا عصر حاضر نموده است. البته پس از استاد بهار، دکتر سیروس شمیسا مطالب را به اجمال و به صورت آکادمیک در سه کتاب کلیات سبک شناسی، سبک شناسی نظم و سبک شناسی نثر بیان کرد.

دکتر محمود امیدسالار در سفری که فروردین ماه سال جاری به ایران داشت از تدوین کتابی در زمینۀ تاریخ ادبیات فارسی با رویکرد سبک شناسانه خبر داد.

آنچه در ادامه می آید گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب با دکتر امیدسالار دربارۀ این کتاب است.

جناب آقای دکتر امیدسالار مطلع شدیم که هم اکنون مشغول تدوین و تألیف اثری در حوزۀ تاریخ ادبیات فارسی هستید. اگر امکان دارد برای ما از این اثر بگویید و تفاوت آن با تاریخ ادبیات فارسی که دکتر ذبیح الله صفا زحمت تألیف آن را کشیده اند چیست؟
مرحوم دکتر صفا تاریخ ادبیات فارسی را به صورت روایتی مسلسل از آغاز با ذکر زمینه های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ادبیات بازگو کرده است. در کتابی که من در دست تدوین دارم مبانی نظری قدری پر رنگ تر بیان شده است. این کتاب بر اساس نظریات دکتر حمید دباشی ترتیب یافته. آقای دکتر دباشی کتابی نوشته است به زبان انگلیسی با عنوان The World of Persian Literary Humanism که عنوان آن را ممکن است به زبان فارسی به صورت «جهان انسان گرایانۀ ادبیات فارسی» ترجمه کرد. کتاب ایشان در سال 2013 توسط دانشگاه هاروارد منتشر شده است. بنده در آنچه که در باب تاریخ ادب فارسی نوشته ام، نظریۀ ایشان را، البته با برخی تغییرات، اساس کار خودم قرار داده ام زیرا ابعاد جامعه شناسانه در کار ایشان قویست و من در رویکرد خود به جنبه های زیباشناسانه و ابعاد بوطیقائی بیشتر پرداخته ام، ولی در عین حال کوشیده ام که امانت را حفظ کنم و نظریات دباشی را تحریف نکنم.
چون کتاب دباشی هنوز به فارسی ترجمه نشده، بهتر است برای روشن شدن مطلب خلاصه یی از آن قسمت از محتوای آن را که به کار ما مربوط میشود نقل کنم. البته بدواً باید ذکر کنم که نظریات دباشی بسیار وسیع تر از آن چیزیست که من اینجا نقل میکنم زیرا کتاب او نقدی اساسی از «شرق شناسی» و آرای برخی از متابعان «شرقی» خاورشناسان غربیست که پیش ازین هم در کتاب دیگرش، پوست سوخته، ماسک های سپید (Brown Skin, White Masks) که عنوانش را مخصوصاً از یکی از آثار فرانتس فانون (1925 – 1961) قرض کرده است عنوان کرده بود. علی ایّ حال، دباشی در کتاب اخیرش استعمار علمی امپریالیسم غرب و برخی از آرای خاورشناسان آمریکائی را در باب ادبیات فارسی به چالش میکشد. اما آنچه که ما از آرای او گرفته مطابق نیاز خود آن را تنظیم کرده ایم، آن بخش از اثر اوست که با تغییرات تاریخی نفوذ زبان و ادب فارسی در جهان اسلام سر و کار دارد.
دباشی در آغاز کار تصنیف معروفی را که در کتب ادب و تاریخ به یزید بن مفرغ (105-173 ق) شاعر نامدار عرب نسبت داده اند، یعنی تصنیف «آبست و نبیذست ...»، نقل میکند و به نکتۀ ظریفی توجه میدهد. آن نکته این است: همین که اولین «شعر» فارسی که در منابع تاریخی ذکر شده، ساختهء یک شاعر عرب است نشان میدهد که زبان فارسی غنی تر از آنست که تنها متعلق به یک قوم واحد باشد بلکه این زبان به همۀ اقوامی تعلق دارد که آن را به کار برده و می برند. ادنی توجهی به تاریخ زبان و ادب فارسی معلوم می دارد که قومیت کاربران این زبان، یعنی این که آیا کاربران فارسی، ایرانی هستند یا هندی یا عرب یا ترک، مسألۀ مهمی نیست زیرا مرکز ثقل زبان و ادب فارسی که در آغاز استقرار اسلام در ایران، قومیت یا نژاد (ethnicity) بود و بدواً در دربارهای سلاطین ایرانی تمرکز داشت، به تدریج از نژاد به سخن (که دباشی از آن با لفظ یونانی λογοσ ، لاتینی: logos یعنی «بیان، گفتمان» و حتی «زبان تمدّن» تعبیر میکند)، متغیّر شد، و این زبان و ادب کم کم به دربارهای سلاطین ترک سلجوقی و پادشاهان مغول و تیموری منتقل گردید. با این تغییر، دیگر لزومی نداشت که تولید کنندۀ ادب فارسی حتماً ایرانی نژاد باشد، چنانکه در زمان سلطۀ زبان عربی نیز لازم نبود که آفرینندگان آثار مهم ادبی یا علمی یی که به زبان عربی تألیف می شدند، حتماً از نژاد عرب باشند. سپس تر، زبان فارسی در دربار سلاطین عثمانی هم نفوذ کرد و در آن بلاد نیز رواج بسیار یافت زیرا چنان که گفتیم این زبان دیگر تنها متعلق به ایرانیان نبود بلکه در طول حیات خود به زبانی بین المللی و وسیله یی برای بیان مفاهیم یک تمدّن فراگیر و جهانی استحاله یافته بود.
داستانهای بیدپای که قدیم ترین ترجمۀ کلیله و دمنه به فارسیست و با تصحیح مرحوم خانلری در ایران چاپ شده، بهترین شاهد نفوذ فراگیر فارسی و جوّ بین المللی یی است که این زبان در آن جوّ زندگی میکرد. میدانیم که کلیله کتابیست که ابتدا از اصلی سانسکریت به ایران منتقل، و به زبان پهلوی ترجمه شد. سپس از زبان پهلوی به زبان عربی درآمد و بعدها نویسنده یی از اهل بخارا، آن را در موصل که از بلاد عربی زبان است، برای اتابکی ترک به زبان فارسی ترجمه کرد. این ترجمه را کاتبی از اهل گلپایگان که از شهرهای مرکز ایران است، کتابت کرد و در کتابخانۀ اتابک گذاشت. در همین اوقات در مشرق جهان اسلام، یعنی در حیطۀ فرمانفرمائی غرنویان در هند هم مترجم دیگری، این کتاب را از عربی برای مخدوم خودش به فارسی منشیانه و فنّی آن دوران ترجمه کرده است که آن ترجمه در کسوت کلیلۀ بهرامشاهی برای ما باقی مانده. با توجه به این مطالب اگر سرگذشت کلیله و دمنۀ فارسی نمونۀ بین المللی بودن ادب فارسی که ریشه در فرهنگ اسلامی دارد نباشد، پس دیگر هیچ چیزی را نمی توان نشانۀ هیچ چیز دیگری به شمار آورد و باید دکّان هرنوع تأویل را تخته کرد.
مقام زبان فارسی که در زمان غزنویان ارتقاء آن شروع شده بود، در دوران سلاجقه و خوارزمشاهیان تشدید گشت. درین عهد زبان عربی کم کم از مقام یک زبان اداری خارج شد و جای خود را به فارسی داد. حرکت به سوی فارسی و برقراری سیادت ادبیات این زبان با حملۀ مغول و سقوط بغداد به اوج رسید. این ها مطالبیست که به نظر بنده تأثیرات آنها در تحقیقات مربوط به تاریخ ادبیات ایران چنان که باید مورد توجه قرار نگرفته است و بنده کوشیده ام که با استفاده از آرای دباشی این مطالب را به میان بکشم. اگر عمری باشد و بتوانم صورت مفصل کتاب را به اتمام برسانم، تعبیرات بنده چه درست باشد و چه نادرست، انشاالله این فایده را خواهد داشت که به باز شدن باب بحث های مفیدتری از آنچه که تاکنون در مورد ادب فارسی صورت گرفته و می گیرد و بیشتر به تعصبات نژادی و ترک و عرب ستیزی وارداتی آلوده است کمک کند. بنا بر آنچه که من از محققان جوان خودمان دیده ام، به آیندۀ تاریخ ادبیات نگاری و نظریه پردازی های ادبی بومی بسیار امیدوارم.

سبک شناسی دوره ای تا چه اندازه در اثر تألیفی شما مطرح شده است؟
طبقه بندی این اثر مانند طبقه بندی یی که به آن عادت داریم نیست. برای مثال در سبک شناسی مرحوم بهار آثار ادبی و اصولاً سبک بر اساس دوره های سیاسی تقسیم بندی و مطالعه میشود. به این خاطر سبک به دوره های سامانی و غزنوی و سلجوقی و امثالهم تقسیم شده است. البته این نوع تقسیم بندی فوایدی دارد و نمی توان آن را یکباره فرو نهاد. اما در عین داشتن فواید، موجب برخی سوء تفاهمات هم تواند شد، مخصوصاً سوء تفاهماتی که ریشه در همان تفرقه افگنی های میان عرب و عجم و ترک و تازی دارد. البته این نوع تفکر معلول شرایط اجتماعی و تاریخی زمانیست که مرحوم بهار در آن می زیست. اگر به تقسیم بندی های قدیمی تر ادبی مراجعه کنیم (مثلاً آنچه که در تاریخ ادبیات مرحوم همائی یا مرحوم فروزانفر رحمةالله علیهما می بینیم، تقسیم بندی سبکی با شیوهء مرحوم بهار متفاوت است). به این خاطر، من سعی کرده ام که تغییر و تحولات ادبی را در زمینهء تغییرات جهانبینی و تحولات زبانی مورد بررسی قرار دهم نه بر اساس دست به دست شدن تاج و تخت یا ترک و تازی بودن فرمانفرمایان. ازین نظر، رویکرد بنده نسبت به سبک و تغییرات ادبی قدری با رویکردهای معمول تفاوت دارد اما این که آیا این تغییر رویکرد مفیدست یا نه بعد ها معلوم خواهد شد.

یعنی مطالعات سبک شناسی گذشته را باید منسوخ دانست؟
خیر به عقیده بنده سبک شناسی استاد بهار مخصوصاً با توجه به احاطۀ حیرت انگیز آن مرحوم به زبان و ادب فارسی، هیچگاه منسوخ نخواهد شد. اما در عین حال باید قدری آن را به روز تر کرد (و جالب اینست که برای به روز کردن آن باید به گذشته برگشت!) اما این به روز کردن باید با احتیاط صورت بگیرد. تئوری های سبک شناسی جدید به دلیل اینکه از ادبیات غربی نشأت گرفته است، هیچگاه به صورت وارداتی صرف و کورکورانه قابل تعمیم به زبان فارسی نیست. علت این ناسازگاری اینست که زبان فارسی در قیاس با السنۀ غربی بسیار کم تغییر بوده یا به قول فرنگی مآب ها، زبان و ادب ما بسیار محافظه کار (Conservative) است. هیچ زبان غربی نیست که تداوم زبان فارسی را داشته باشد؛ یعنی زبان انگلیسی سالِ 1400میلادی هم اکنون برای یک اروپایی زبان قابل فهم نیست. چون گسست در زبان های غربی زیاد بوده، نظریه پردازیهای غربی ها بر اساس ادبیاتی ساخته شده که بسیار متغیّر بوده و معیارهای محکمی نداشته است. این تغییر پذیری زبان و ادب غربی متفکرانی پدید آورده که ساخته و پرداختهء همان انعطاف پذیری و تغییر ذاتی ادبیات خودشان بوده اند. به این دلیل، اینها در نوآوری بی پرواتر و دلیر تر از ادبای فارس و عرب هستند که مجبور به پیروی از یک سیستم بسیار قدیمی و محکم و استوار ادبی بوده اند. ادبای ما را نباید متحجر و محافظه کار و سنّت گرای صرف نامید. سنّت گرائی در شرایط تاریخی و اجتماعی تکامل ادب ما عیب نیست بلکه نتیجه ایست که از جوهر زبان و ادبیات ما ناشی شده است. عیب دانستن محافظه کاری ادبیات فارسی و عربی مثل اینست که سخت بودن سنگ خاره را عیب بدانیم و به آن ایراد کنیم که چرا مثل گل رُس نرمی و انعطاف پذیری ندارد. بنابرین نتیجه گیری های نظریه پردازان فرنگی که به زبان ها و ادبیات خودشان قابل تعمیم است، الزاماً به زبان فارسی (و حتی زبان عربی ادبی) قابل تعمیم نیست. برای اینکه فارسی زبان ها، زبان هزار سال پیش از خود را متوجه می شوند و تغییراتی که در ادب فارسی پیش آمده تغییراتیست که ریشه در فرق های جزئی و تغییرات ظریفی دارد که فرنگی ها به آن (nuance) می گویند. در حالیکه تغییراتی که در انگلیسی قرن چهارم الی ششم هجری با انگلیسی قرن هفتم و هشتم هجری پیش آمد، بقدری عمیق است که مانند تغییراتیست که میان ادب فارسی دری با آثاری که به فارسی میانه یا حتی فارسی هخامنشی نوشته شده اند دیده میشود.
تغییرات دستوری و آوائی در زبانهای غربی بسیار زیاد بوده و این تغییرات رابطۀ میان بخش های مختلف ادبیات آنها را گسسته است. مثلاً نویسنده، سیاستمدار، و ناشر معروف انگلیسی ویلیام کـَکستون (William Caxton 1412 0 1492) نخستین ناشری بود که صنعت چاپ را وارد انگلستان کرد. او در سال 1490 میلادی می نویسد که زبان انگلیسی از زمان جوانی او تا سال 1490 (یعنی به فاصله 60 یا 70 سال) بقدری تغییر کرده بوده که لغاتی که شصت هفتاد سال پیش از آن دوران شایع بوده اند دیگر بر مردم سال 1490 مفهوم نبوده است. یادمان باشد که زبان انگلیسی در قرون هشت و نه هجری صورت معیار پیدا کرد. بنابرین ادبیات این زبان، مانند ادبیات دیگر السنۀ اروپائی، در قیاس با ادب فارسی کودک نوپائیست که طبعاً انعطاف پذیری هائی هم دارد. این انعطاف پذیری ها هم در فرم ادبیات و هم در نظریه پردازی ادبی منجر به بعضی دلیری ها و نوگرائی ها میشود که در ادب ما محلی از اعراب ندارند.
با توجه به این واقعیت ها، ما باید تئوری های سبک شناسی و بوطیقائی غربی ها را با ملاحظه و مطابق با احتیاجات زبانی خود به کار ببریم نه کورکورانه، و نمی شود که مثل برخی از متجددین همین که یک نظریۀ غربی را میخوانیم و با آن آشنا میشویم، زود آستین ها را بالا بزنیم و به هر نحوی که هست، آن نظریه را بر ادب فارسی منطبق سازیم. برخی ازین نظریات اصلا ً بر ادب فارسی قابل تعمیم نیستند. مواد خام زبان های اروپایی با مواد خام زبان ما متفاوت است. به این خاطر، نظریه پردازان آنها می توانند دربارۀ تغییرات زبانی به عنوان یک عامل مهم یا یک پدیدۀ اساسی در تغییر زبان صحبت کنند. ولی ما قادر به این کار نیستیم، زیرا زبان ادبی ما از هزار سال پیش تا کنون همین است که هست و در قیاس با السنۀ خارجی بسیار کم تغییر و محافظه کار بوده است. در نظریه پردازی باید رگ و ریشه و پاهای خودمان را در خاک زمین مادری خودمان محکم نگاه داریم و اگر بخواهیم از آرای دیگران استفاده کنیم، چنانکه آبا و اجدادمان از آرای مصر و هند و یونان بهره بردند، اساس کار ما باید بومی سازی باشد، نه تقلید صرف و یک خط در میان نام فوکو و دریدا و این و آن را به میان کشیدن و شعر مایاکوفسکی و نثر جیمز جویس به گوش زوّار آرامگاه سعدی و حافظ زمزمه کردن.

این گفت و گو ادامه دارد...

گفت و گو از سیده معصومه کلانکی

افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.