گفت و گو با سیما داد

روش تصحیح قزوینی؛ آمیزه ای ظریف از شیوۀ اسلامی و شیوۀ علم گرایانه غرب

میراث مکتوب - نام سیما داد بیش از هرچیز یادآور کتاب فرهنگ اصطلاحات ادبی است.

 فرهنگ اصطلاحات ادبی، دایرة المعارف کوچکی است از واژگان ادبی شامل صناعات، انواع، نقد و نظریه‌ها، مکتب‌ها و دوره‌های عمده در ادبیات ایران و جهان که به شیوۀ تطبیقی و توضیحی توسط دکتر سیما داد تالیف شده است.  این پژوهشگر هم اکنون مشغول تحقیق در زمینۀ رمزگشایی ساختار و بلاغت در چهار مقالۀ عروضی سمرقندی است تا با بررسی مسائل تاریخی و اجتماعی به خوانش جدیدی از متن دست یاید.

گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب را با این پژوهشگر در ادامه می خوانید.   

دیدگاه های متفاوتی دربارۀ روش تصحیح علامه قزوینی وجود دارد. در یک دیدگاه این روش را برگرفته از غربیان می دانند و برخی دیگر معتقد هستند علامه خود مبدع این روش بوده اند. نظر شما درباره این نظریات چیست؟

دو نظریه دربارۀ کارهای قزوینی دیده می شود. برخی بر این نظریه هستند که علامه قزوینی به شیوۀ علمای دورۀ اسلامی روش تصحیح را بنیان گذاشته است و به کار می برد. از سوی دیگر استادانی هم اعتقاد دارند قزوینی پیرو مستشرقان بوده است . با بررسی هایی که من بر روی کار قزوینی انجام داده ام این موضوع را دریافته ام که با نگاه به کارهای علامه قزوینی شباهت هایی با روش کار مستشرقین در آن می بینیم  و احساس می کنیم این روش را از آنها گرفته است، ولی وقتی دقیق تر به موضوع می پردازیم به ویژه در سنت های اسلامی و در سنت قدما نگاه می کنیم بسیاری از اصولی که علامه به کار می برد مثل پی گیری تبارشناسانه  روایت ها یا امانت داری در ثبت آنچه اساس قرار می دهد متأثر از حوزۀ تحقیقات علوم اسلامی و مطالعات دوران طلبگی او هم  است. از هم نسلان او تنها عباس اقبال آشتیانی این نکته را درک کرده است . وجه امتیاز  کارهای او ازسنت رایج تا آن زمان در زبان فارسی انست که به تفصیل هم روش تصحیح خود را بیان می کند هم  دیدگاه های خود را با خواننده در میان می گذارد چون در کارش از یک برنامۀ مشخص و یک منطق مبتنی بر اصول معین پیروی می کند. یکی از این اصول  اعتقاد به قدمت نسخه و رابطۀ فامیلی بین نسخه ها برای دسته بندی آنهاست. اما در مغرب زمین هم از اواخر قرن پانزدهم تمایل به مراجعه به سلسله مراتب شروع شد و در قرن نوزدهم با شکفتگی علوم تجربی  که بر مشاهده و آزمایش متکی است گسترش یافت . نقطۀ اوج آنچه به عنوان روش علمی تصحیح شناخته شد در مکتب آلمان ودر کارهای کارل لاخمان اشکار می شود. برای مثال کارل لاخمن در تصحیح متون کلاسیک که نسخه های غیر اصیل و بسیاری از آنها در دست بود  اولاً با تبار شناسی ژنتیکی و فامیلی نسخه ها را دسته بندی می کند و ثانیاً در انتخاب نسخۀ اساس قدمت را ملاک میگیرد یعنی همان اصل  «اقدم نسخ اصح نسخ» که در کارهای قزوینی شاخص است. این رابطۀ فامیلی و حذف نسخه های رونویسی شده از یک نسخۀ قدیمی تر به اعتبار گنجاندن مادر نسخه آنها، همان کاری است که قزوینی بی آنکه اشاره ای به لاخمان بکند در تصحیح نسخه های جهانگشا، مخصوصاً در جلد سوم انجام می دهد. بنا به این رویکرد اگر از متنی نسخ متعددی وجود دارد وابستگی نسخه ها را باید  بیابیم، نسخه های تولید شدۀ بعدی را از یک شاخه حذف کنیم و سپس آن را تصحیح کنیم.

قصدم این نیست که او دانسته این کار را می کند، بلکه می خواهم بگویم از نیمۀ دوم قرن نوزدهم در کنار شیوه ای که قزوینی از آن به «شم فقاهتی» یاد میکند این رویکرد تبارشناسانه هم بر حوزه متن پژوهی غرب حاکم است و بطور طبیعی تصحیح عالمانۀ متون کلاسیک نمی توانسته از آن تاثیر نگیرد.  قزوینی در چهارمقاله موضوع شباهت نسخه ها و رابطۀ فامیلی را مطرح می کند، بدون آنکه اشاره به غربی ها داشته باشد . در تمام کارها ی قزوینی او نسخۀ اساس خود را اقدم نسخ قرار داده است . به همین خاطر می توان گفت قزوینی هر دو وجه را انتخاب کرده است.  آنچه من در تحقیقاتم به آن رسیده ام می بینم روش کار ایشان  آمیزۀ ظریفی از هر دو شیوۀ اسلامی و شیوۀ علم گرایانه غرب است . به هرحال او از محیط علمی که در آن رشد کرده آموخته اما این به آن معنی نیست که وامدار آنها است بلکه خود نیز حرفی برای گفتن دارد.

کسانی که از شیوه علامه قزوینی پیروی کردند بسیار بودند . اما به عقیده شما چرا پس از قزوینی دیدگاه های جدید در عرصۀ تصحیح متون بیان نشد؟

به آن دقت که علامه متن را بررسی کرد کمتر کسی به سراغ آن رفت. مرحوم جلال همایی بیشتر ذوقی و با شم فقاهتی به کار تصحیح پرداخته اند، در حالیکه قزوینی بر اساس شواهد و مستندات تاریخی عمل می کرد. گاهی افراد ادبیات و زبان را به خوبی می شناسند و تحولات آن را می دانند. روش ذوقی مصحح بنا به ذوق و دانش عمل می کند و نتایج خوبی هم داشته است . اما قزوینی استنباطی عمل نمی کند. مجتبی مینوی تا حدود زیادی به روش قزوینی  عمل می کند.

دربارۀ رسالۀ دکتری خودتان که برگرفته از چهارمقالۀ عروضی است صحبت بفرمایید؟ این اثر آیا یک کار تطبیقی یا به گونه اثر سبک شناسی محسوب می شود؟

این اثر یک کار تطبیقی میان  خوانش کسی است که درابتدای دهه دوم قرن بیست و یکم و از منظر نظریه ها و اندیشه های معاصر متون کلاسیک را می خواند با خوانش علامه قزوینی که در ابتدای قرن بیستم و در فضای فکری فرهنگی آن زمان آن حساسیت ها را درکارش منعکس می بینیم. از یک طرف من با رمز گشایی ساختار و بلاغت در چهار مقاله سعی کرده ام  پی به مسائل تاریخی، اجتماعی دورۀ  تاریخی که نظامی عروضی در آن به سر می برده  پی ببرم. این بررسی که اصلا به زبان انگلیسی است و من در حال باز نویسی آن به زبان فارسی هستم نشان می دهد  نظامی عروضی از زمره روشنفکران و به اصطلاح امروز سکولار های زمان خود بوده است. کار از سبک شناسی هم بهره گرفته اما محدود به سبک شناسی نمی شود و من تنها به متن اکتفا نکرده ام. بلکه در پی آن بوده ام تا صدای این متن را  از رهگذر تمام وجوه بلاغی, ساختاری, و تلویحی مستتر در آن بشنوم . و همین موجب آشکار شدن وجوه  تازه ای  از متن می شود. من در پی آن بوده ام که بفهمم نظامی عروضی که بوده و چرا  چهار مقاله را این طور نوشته است. چهارمقاله چه چیزهای دیگری می گوید. اما در بخش دیگر رساله ام چهارمقاله را آنطور که علامه قزوینی خوانده و معرفی کرده بررسی می کنم. البته کار عملی تطبیق و مقابلۀ  نسخه های مورد استناد قزوینی با حواشی ایشان هم بخشی از این مقایسه بوده است . در نسخه ی قزوینی من رویکرد ایشان  را به این متن مخصوصاً در بستر شرایط فرهنگی و سیاسی دهۀ اول قرن بیستم و حساسیت های ناسیونالیستی اروپا و ایران مورد بررسی قرارداده ام. ناسیونالیسم ایرانی که از نیمۀ قرن نوزدهم با بحث های ملیت گرایی به وسیلۀ  افرادی چون میرزا آقاخان کرمانی، آخوندزاده و طالبوف آغاز شده بود  در قرن بیستم با انقلاب مشروطه به گفتمان غالب بدل شد.  در این بررسی نشان داده ام حتی محقق کم نظیری مثل قزوینی که در اما نت داری وسواسی زبانزد داشته است نمی توانسته کارش را در خلاء و بدون تاثیر گرفتن از گفتمان غالب زمان خود کاملاً در چهارچوب مشاهدات عینی انجام دهد زیرا  متن با فضای تاریخی که در آن تنفس می کند در تعامل است. وقتی عروضی کتاب چهارمقاله را می نویسد با مسایل دیگری روبرو بوده اما وقتی قزوینی همین کار را بازسازی می کند فضای دیگری حاکم است. زمانی که چهارمقاله را در این بستر قرار می دهیم مفاهیم خاصی پیدا می کند. قزوینی جمله ای دارد که کتاب چهارمقاله از کتاب های مهم تاریخی وسند عظمت فرهنگ و تاریخ ماست. در حقیقت قزوینی در همه جا از ایرانیت حرف می زند و برآنست که معرفی تازه ای از فرهنگ داشته باشد. او  زمانی به این کار پرداخت که هر ملیتی سعی داشت هویت خود را در محدودۀ جغرافیای سرزمینش بازتعریف کند. قزوینی هم دراین فضا کار می کرده.

غربیان نیز در شیوۀ متن پژوهی به رابطۀ دیالکتیک متن بسیار معتقد هستند و ظاهراً در اثر شما هم این موضوع به خوبی دیده می شود؟

من قایل به دیالکتیک نیستم اما معتقدم نوعی تعامل و گفتگوی اجباری یا دیالوگ به مفهومی که باختین پیش می کشد بین متن و جهان فرا متن وجود دارد. به این موضوع توجه کنید که متن پژوهی غربیان به اینجا ختم نمی شود. مباحث متن پژوهی  امروزه در غرب از بسیاری از مباحث سنتی عبور کرده است .در عین حال شعبه ها و نحله های متعددی در این حوزه ظهور کرده. پس باید ببینیم ما از کدام غرب حرف می زنیم؟ از آلمان؟ از فرانسه؟ از انگلستان؟ یا از مکتب نو پا اما قدر امریکای شمالی؟ اینها هرکدام با روش ها و تلقی های خاصی با نظریه ها و روش های متن پژوهی برخورد می کنند که شایستۀ بررسی دقیق تری است. دوما، باید بدانیم با وجود تفاوت ها و تنوع همۀ اینها در یک نقطه تقریباً توافق دارند و آن هم به زیر سوال بردن قطعیت علم  است. امروزه پذیرفته اند  که روش علمی یعنی روش مبتنی بر مشاهده و آزمایش، صد در صد عاری از خطا نمی تواند باشد. بر این اساس نمی توان به امکان تولید نسخه های عالمانه و نهایی اعتقاد داشت. از طرف دیگر، اندیشه های تازه باب سوالات تازه ای را در نقد ادبی باز کرده . اگر این دو را کنار هم بگذاریم می رسیم به اینجا که هر نسلی قرایت خودش را از متن دارد . به زبان دیگر هیچ پایانی یا قطعیتی برای یک نوع قرایت وجود ندارد. بنابراین هر نسلی حق دارد با استفاده از یافته های پژوهشگران پیش از خود، میراث مکتوب پیشینیان را با قرایت خود باز تولید کند. از نظر من متن وسیله است برای اینکه تاریخ و فرهنگ و تحولات فرهنگ را بشناسیم . در این برداشت متن اما محمل اطلاعا ت تاریخی فرهنگی نیست بلکه خود تاریخ و فرهنگ است؛  وسیله ای برای شناخت فرامتن از جمله ساختار اجتماعی، مناسبت های اجتماعی و مناسبات فرهنگی است.

فضای این مطالعات در ایران در زمینۀ ادبیات تطبیقی را چگونه ارزیابی می کنید؟

متأسفانه در حوزۀ مطالعه تطبیقی ادبیات بازهم در ایران به تعریف کلاسیک از ادبیات تطبیقی برخورد می کنیم. یعنی مقایسه، تأثیر و تأثر و برداشت های ناسیونالیستی که ریشه در رویکرد ناسیونالیست فرانسویان در قرن نوزدهم دارد. ادبیات دو ملت با هم مقایسه می شود در حالیکه ادبیات تطبیقی تنها منحصر به ادبیات نیست و می تواند مقایسه ی ادبیات با هنرهای دیگرهم باشد. برای مثال من در رساله ام چهارمقاله را به اعتبار انطباقی که با هنر معماری دارد بحث کرده ام. یا بر همین بر اساس سینما با موسیقی و موسیقی با متن نوشتاری تطبیق داده می شود. در حوزۀ متن پژوهی ما کار تطبیقی می کنیم زمانی که دو نسخه را با هم مقایسه می کنیم. برای مثال نسخه های قرن پانزدهم نقاشی دارد و قبل از آن ندارد. دو خوانش از یک متن زمینۀ دیگری از ادبیات تطبیقی است  اینکه چه اتفاقی در بستر متن افتاده که تفاوت را با زمینه خوانش دوم ایجاد  کرده است. برای مثال تصحیح دکتر قزوینی از حافظ و مقایسه آن با حافظ دکتر خانلری و خرمشاهی و شاملو. خلاصه امروزه حوزۀ ادبیات تطبیقی وسعت چشمگیری پیدا کرده که به آن پویایی خاصی بسیار فراتر از دید گاه های سنتی  بخشیده.

گفت و گو از سیده معصومه کلانکی

 

افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.