خاطراتی از اکبر ثبوت به یاد استاد احمد منزوی

افسوس استاد منزوی برای فرهنگی که در زادبوم خود غریب است

ممیراث مکتوب - آنچه در ادامه می آید خاطراتی از اکبر ثبوت به یاد استاد احمد منزوی است که در مراسم چهلمین روز درگذشت آن استاد فقید بیان شد.

هفتاد سال با احمد منزوی خویشاوند بودم و بیش از 40 سال از خدمات علمی ایشان استفاده کردم و در کنار ایشان به کارهای علمی پرداختم. شش سال نیز با ایشان در مرکز تحقیقات فارسی پاکستان همکار بودم.

کلاس دوم دبستان بودم و اواخر اسفند سال 1332 بود. یک روز مادربزرگ من، که دخترعموی منزوی ها بود، سر و سینه زنان گفت که پسر عموی من دکتر محمدرضا منزوی را در زندان قزل قلعه زیر شکنجه کشته اند و میرزا احمد منزوی نیز در زندان قصر زندانی شده است. چند وقت بعد که سال جدید شروع شد پدرم گفت به برای گفتن تسلیت به دیدن استاد علینقی منزوی برویم. زمانی که به آنجا رفتیم انتظار داشتیم در منزل مصیبت زده ها شیون باشد، ولی دیدیم تنها نشانه ای که از مصیبت زدگی وجود دارد این است که به جای شیرینی و آجیل، قهوه و قاووت گذاشته اند و استاد عیلنقی منزوی سر میزی نشسته بود و اوراق الذریعه راغلط گیری می کرد . سراغ میرزا احمد رو گرفتیم، گفتند در زندان قصر در حبس است. یک روز هم همراه پدرم به زندان قصر رفتیم. پدر من نگاهش به انگشت های میرزا احمد افتاد و دید جوهری است. پدرم رو به میرزا احمد منزوی کرد و گفت: اینجا هم کاغذ و قلم از دست شما در امان نیستند و اینجا هم کار خواندن و نوشتن را انجام می دهید. میرزا احمد گفت: ما از پدر آموخته ایم هرگاه رنج ها و آلام زندگی به ما فشار می آورد برای کاستن از رنج ها به مطالعۀ بیشتر بپردازیم و با مطالعۀ بیشتر رنج هایمان را فراموش کنیم.

این خاطره را در ذهن داشتم  تا در اواسط دهۀ 40 خدمت مرحوم آقابزرگ رسیدیم. استاد احمد منزوی مابین بیروت و نجف در رفت و آمد بود و کار الذریعه در تهران نیمه تمام مانده بود. مرحوم عمو (حاج آقا آقابزرگ) به من گفتند: اگر بتوانی در کار الذریعه با میرزا احمد همکاری کن تا انشالله مشکل کتاب الذریعه حل شود.  من هم چَشم گفتم و وقتی به ایران برگشتم به سراغ استاد احمد منزوی رفتم و دیدم اتاق و دفتر کار ایشان پر است از انواع و اقسام فیش ها و ایشان در کنار کار تصحیح الذریعه چندین کار دیگر را پیگیری می کند. از یک طرف کار فهرست مشترک برای نسخه های خطی فارسی که در جهان وجود دارد را در حد توان دارد فراهم می کند، از طرف دیگر به فهرست کتابخانه های مجلس و ملک می پردازد و در کنار این ها به عنوان دبیر دبیرستان مشغول به کار است. در خدمت ایشان بودم و استفاده می کردم و در حد توان اگر می توانستم یاری می رساندم. در سال 1359 شنیدم آقای منزوی به پاکستان رفته اند و آنجا مشغول کار هستند. یک روز به کتابخانۀ مرکزی که من آنجا مشغول کار بودم آمدند و گفتند مرکزی است در پاکستان که در آن تعداد کثیری نسخه های خطی جمع آوری شده و در آنجا من مشغول فهرست کردن نسخه های خطی فارسی  هستم. با توجه به تحولاتی که روی داده بیم آن می رود کسانی به مرکز  بیایند و آن را بهم بریزند تو اگر بتوانی بیا آنجا و کارها را دنبال کن. با هر مقدمه ای بود من به پاکستان رفتم و در کنار ایشان در آن مرکز بودم تازه متوجه شدم کار تحقیقی و علمی چه معنایی دارد.

حتی دو حادثۀ تلخ زندگی استاد یعنی درگذشت دختر و همسرش او را از کار باز نداشت و موجب خللی در فعالیت علمی او نشد و سبب شد هرچه بیشتر به کار فشار بیاورد تا رنج و مصیبتش را فراموش کند. میرزا احمد همیشه می گفتند: فرهنگ ما حکم یخ هایی را دارد که در اقیانوس است؛ آنچه شما بالای آب می بینید بخش کوچکی از یخ است و بخش اصلی زیر آب است . آن مقدار از فرهنگ ایرانی که در ایران است روی آب است و بخش زیر آب آن چیزی است که در شبه قاره وجود دارد و بخش شبه قاره را دریابید پیش از آنکه آن بخش از بین برود.ایشان نهایت اهتمام را به خرج دادند برای اینکه آن بخش زیر آب در شبه قاره بود شناسانده شود. از جمله کارهایی که انجام داد این بود که تعداد کثیری از افراد را آموزش فهرست نویسی داد و این ها را به نقاط مختلف پاکستان اعزام کرد و این ها در نقاط مختلف پاکستان و در کتابخانه ها برای نسخه های خطی فارسی شناسنامه تهیه کردند و با گرفتن حق الزحمه شناسنامه را به مرکز تحقیقات آوردند و به این ترتیب 60 هزار شناسنامه تهیه شد. انبوه شناسنامه روی هم ریخته شد و اول زحمت استاد منزوی بود که 60 هزار شناسنامه را به 15 مجلد فهرست قطور تبدیل کند که همان فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان است.

استاد احمد منزوی تا سال 1369 در پاکستان بودند . تنفس کردن برای ایشان در مخزنی که در آن نسخه های خطی وجود داشت  بسیار مشکل بود و آقای تسبیحی می دانند در آن مخزن برای دفع آفات کتاب انواع داروها را به کار می بردیم.

بزرگداشت های متعددی برای ایشان برگزار شد. در یکی از این مراسم های تقدیر یکی از دوستان به شوخی به ایشان گفت: به پدر شما (شیخ آقابزرگ تهرانی) هیچگاه جایزه ای ندادند. منزوی در جواب گفت: جایزه و تقدیر می خواهم چه کنم؟ آنچه دل من را به درد می آورد این است که فرهنگ ما در زادبوم خود غریب است و بهتر است فکری به حال آن بکنید. فرهنگ را از غربتی که در سرزمین خود به آن دچار است نجات دهید. فرهنگی که فرزندانی مانند فردوسی، خواجه نصیر، ابن سینا، سعدی و .... پروده چرا باید عقیم و سترون شده باشد؟

آنگاه از من خواستند تا کلامی از حکیم سبزواری را نقل کنم که حکیم سبزواری زبان حال استاد را گفته بود:

«زمان، زمان قحطی حکمت و فرزانگی است. زمان زمانه است که باران های یقین کم می بارد به دلیل کثرت جهالت غافلان درهای آسمان عقل بر همه بسته شده است» و سپس این شعر را خواندم که استاد با آن می گریست:

«ازملک ادب حکم گذاران همه رفتند

شوبارسفربند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که دردامن صحراست

گوید چه نشینی که سواران همه رفتند

داغ است دل لاله ونیلی است برسرد

از باغ جهان لاله عذاران همه رفتند

گرنادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنرنادره کاران همه رفتند

افسوس که افسانه سرایان همه رفتند

اندوه که اندوهگساران همه رفتند

فریاد که گنجینه طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران همه رفتند

یک مرغ گرفتار دراین گلشن ویران 

تنها به قفس ماند وهزاران همه رفتند

خون بار بهارازمژده درفرقت احباب

کز پیش تو چون ابربهاران همه رفتند»

افزودن دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی صفحه‌ها وب و پست الکترونیک بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
جهت اطلاع از آخرین اخبار و مطالب ثبت‌نام نمائید