تحفةالسلاطین (منطق فارسی)، محمدبن جابرانصاری (ق11)، مقدمه و تصحیح و تحقیق: احد فرامرز قراملکی، با همکاری زینت فنی اصل و فرشته مسجدی، تهران، نشر میراث مکتوب، با همکاری دانشکده الهیات دانشگاه تهران، چهلوهفت + 204ص، 6831ش.
کتاب شامل یک دوره مباحث منطقی است به زبان فارسی، تألیف محمدبن جابر انصاری (بناکننده مدرسه نوریّه اصفهان) که به درخواست حسینعلیخان در نیمه اول قرن یازدهم به نگارش درآمده است.
مؤلف مدتی کلانتر اصفهان بوده، و با مرحوم علامه مجلسی آمد و شد داشته است (ص: بیستوچهار). در تألیف این اثر هم به منطقیان متقدم مخصوصاً ابنسینا نظر دارد، و هم به منطقیان متأخر مانند خونجی (افضلالدین محمدبن نامآور)، و قطبالدین رازی، و ملا سعـد تفتازانی، و بهخصوص خواجـه نصیر. و گمان میکنم بیشتریـن اقتباس او از کتاب اساسالاقتباس تألیف خواجه باشد.
وی موضوع منطق را معرّف و حجت میداند و از همینجا معلوم میشود که شیوه نگارش او در منطق و ترتیب مباحث منطقی، منطق دوبخشی است، و از این حیث روش او روش اکثر منطقیان متأخر است. خود میگوید: «قدماء منطقیین مبحثِ عکس را در کتاب قیاس ایراد کردهاند، چه عکس مستوی از مقدماتِ بیانِ بعضی از قیاسات است. لکن متأخرین، به سبب آنکه مبحث عکس متعلق است به قضایای مفرده، ایراد مباحث عکوس در قضایا کنند» (ص 214).1
و در فن برهان میگوید: «چون در این کتاب از جهت موافقت با متأخران، عمده مسائل برهان در قاطیغوریاس ذکر کرده شد...» (ص 270).
مؤلف به مباحثی که منطقیان اسلام مطرح کردهاند، و در آثار پیشینیان سابقه نداشته، توجه داشته است. اینک اشارهای مختصر به برخی از آنها:
در مورد تصدیق، اختلاف معروفی است بین حکما و امام فخر رازی. فخر رازی تصدیق را مرکب از چهار جزء میداند: 1. تصور موضوع، 2. تصور محمول، 3. تصور نسبتِ حکمیه، 4. اذعان و حکم به نسبت.
در صورتی که به نظر حکما تصدیق حالتی است ذهنی که واحد و بسیط و غیر قابل تجزیه است و آن در واقع حالت یقینی است که ذهن درباره وقوع نسبت یا عدم وقوع آن پیدا میکند. (رک: منطق صوری، تألیف نگارنده، ص 32).
مؤلف به همین اختلاف نظر اشاره میکند و میگوید: «و این تصورات ثلاثه [یعنی موضوع و محمول و رابطه]بنابر مذهب امام فخر رازی جزء تصدیقاند. و تصدیق پیش او مرکب است از تصورات ثلاثه و حکم. اما در نزد محققین از حکما، تصورات ثلاثه خارجاند از تصدیق، و شرطاند برای تصدیق. و تصدیق در نزد ایشان نیست مگر حکم» (ص 6).2 و نیز شبهه مجهول مطلق را مطرح میکند و جواب آن را میآورد (ص 10).
در برابر عقیده امام فخر مبنی بر این که دلالت التزام مطلقاً مهجور است، موضع مخالف اتخاذ میکند و میگوید: «و بباید دانست که دلالت التزام را در جواب ما هو و حد تام استعمال نميکنند، و لهذا ميگویند که دلالت التزام در علوم مهجور است. ولیکن در حدود و رسوم ناقصه خالیه از اجناس، و در محاورات استعمال میکنند. پس استدلال امام فخر در شرح اشارات بر این که دلالت التزام مطلقاً مهجور است باطل و بیصورت [ظ: ناصواب] است» (ص 30).
در تعریف فکر، ابتدا دو حرکت ذهنی را شرح میدهد، و پس از ذکر چند تعریف برای فکر، سرانجام این تعریف را هم میآورد که «ملاحظه معقول است از برای تحصیل مجهول» و این تعریف از ملا سعد تفتازانی است در تهذیب المنطق: «ملاحظة المعقول لتحصیل المجهول»، که در نهایت ایجاز و در عین حال در کمالِ رسایی است و به زیبایی سجع نیز آراسته است.
گاه معانی مختلف یک اصطلاح را در علوم مختلف بیان میکند که برای فرهنگنویسان بسیار مفید است، مانند معانی مختلفِ «مفرد» در نزد ارباب علوم و صناعات (ص 44)
همچنین برای لفظ «جنس» دوازده کاربرد میآورد که در کمتر کتابی دیده میشود (ص 95 تا 9
.
سبک نگارش کتاب گاه روان و روشن است، و گاه ترجمهای تحتاللفظی و ثقیل و تکلفآمیز. فیالمثل این عبارت ابنسینا «دلالة اللفظ ان یکون إذا ارتسم فی الخیال مسموع اسم، ارتسم فیالنفس معنیً، فتعرف النفس أن هذا المسموع لهذا المفهوم. فکلّما أورده الحس علی النفس التفتت الی معناه» (ص 24) چنین معنی شده است: «و معنی دلالت لفظ این است که باشد شأن و حال این که هرگاه مرتسم شد در خیال شنیده شده از لفظی که این صفت دارد که منتقش میگردد در نفس معنی او، پس میشناسد نفس که این شنیده شده، از برای این معنی است. پس هرگاه ایراد میکند حس آن لفظ را بر نفس، ملتفت میگردد نفس بسوی معنی آن لفظ..» (ص 25). و نیز بعضی موارد دیگر...
مؤلف از احاطه و اشراف کامل، و دقت کافی برخوردار نبوده و از همین رو سهوهای متعدد در کتاب راه یافته است که موجب گمراهی و انحراف خوانندگان مبتدی خواهد بود. از باب نمونه:
ـ در وجه تسمیه ایساغوجی میگوید: استاد این مبحث را برای شاگرد خود موسوم به ایساغوجی تدریس میکرده و در حین تدریس مکرر در خطاب به او میگفته است: یا ایساغوجی! (ص 19)
ـ «و یکی از معانی [برای فکر] حرکت نفس ناطقه است به وساطت قوّتی که مسمی است به دوده در مقدم بطن اوسط از دماغ در معقولات و از امور کلیه...» (ص10).
ما در کتب علم النفس قدما هرگز قوهای نفسانی بنام «دوده»! نداریم. در اینجا یا مؤلف دچار سهو شده، یا عبارت در چاپ افتادگی دارد. و ظاهراً باید چنین باشد: «... به وساطت قوتی که مسمی است به مفکره، و آن قوهای است در تجویف اوسط دماغ در نزد دوده دماغ...» (رجوع شود به علمالنفس شفا و کتب دیگر در این باب).
ـ در مورد عبارت ابنسینا درباره معنی دلالت میگوید: «فکل» جواب همین شرط است، در صورتی که «فکل» آغاز جمله است نه جواب شرط. و این غلط در صفحه بعد نیز تکرار شده است. (ص 25).
ـ «چه اگر عسل وصف کرده شود مثلاً به این که تلخ است و مهوع، این وصف در طبع عامی احداث میکند نفرتی را که موجب نخوردن و عدم رغبت او میشود» ( ص 310). مثالی که در باب شعر برای ایجاد نفرت در این مورد میآید، تشبیه عسل به مِرَّةٌ مُقیَّئَه است (به صیغه اسم مفعول) یعنی زرداب استفراغ شده، و مؤلف آن را به غلط مُرَّة مقیِئه (به صیغه اسم فاعل) خوانده و به تلخ مهوّع ترجمه کرده است. مِرَّه (ج: مرار) در اصطلاح طب قدیم یکی از اخلاط است که یا صفرا است و یا سودا. و به همین جهت به کسی که خلط صفرا بر او غالب باشد، ممرور گویند.
اما دربارة شیوه تصحیح کتاب و ارزشیابی آن:
ـ این رساله را «پیش از این دو دانشجوی کارشناسی ارشد به صورت مستقل از یکدیگر به عنوان پایاننامه تحصیلات تکمیلی مقابله و تصحیح کردهاند: سرکار خانم زینت فنی اصل به راهنمایی نگارنده، و سرکار خانم فرشته مسجدی به راهنمایی استاد ارجمند جناب دکتر غلامرضا اعوانی...» (صفحه چهل).
استاد فرامرز قراملکی با در دستداشتن نسخههای مصحح دو دانشجوی نامبرده، و نیز با مراجعه مجدد به نسخههای خطی، و انتخاب آنچه در بین نسخهها صحیحتر به نظر میآید، به روش اجتهادی به تصحیح کتاب پرداختهاند. بنابراین تصحیح حاضر در واقع سومین تصحیح است از این کتاب. مقدمه ایشان بر کتاب، و نیز تعلیقات بر فوائد متن افزوده و موجب ایضاح پارهای مشکلات شده است.
اما با کمال تأسف غلطهای چاپی و غیرچاپی فراوان در کتاب وجود دارد که حدس صورت صحیح آنها برای دانشجویان به خصوص مبتدیان خالی از صعوبت نیست و چهبسا مایه سرگردانی است. ذکر تمامی اغلاط به درازا میکشد، تنها از باب نمونه به ذکر شمّهای از آنها اکتفا میشود:
ـ در صفحه سیونه: «قدتمالکتاب بعون الملک الوهاب، علی ید اقل خلیفه، لاشیء فیالحقیقة...» کلمه «خلیفة» نادرست است و صحیح آن «خلیقه» است. این غلط در ص 310 نیز عیناً تکرار شده است. خلیقه فعیل به معنی مفعول است (= مخلوق) و جمع آن خلایق است و بنابراین «أقل خلیقه» یعنی کمترین مخلوق خداوند. عبارت بعد از آن «لا شی فیالحقیقه» نیز موجب آراستن عبارت به سجعی زیبا میشود.
در صفحه چهل و پنج هم که صفحه آخر نسخه خطی گراور شده، صریحاً «خلیقه» آمده است.
ـ ص 1، س 3: در همین اولین صفحه خطبه کتاب چنین نقل شده: «... حمد و ستایش و ثنای واجبالوجودی است تعالی شأنه و به هر برهان که متعلمان حکمت را به الهام حق، و تلقین صدق، و توفیق خیر مؤید گردانیده، و هم ایشان را منصور بر اقتناء فضائل و اکتساب کمالات گردانید...»
در این عبارت از افتتاح کتاب دو غلط آشکار وجود دارد: یکی «به هر برهان» که صحیح آن «بَهَرَ برهانه» است و آن تعبیری است که پس از ذکر نام مقدس خداوند برای تعظیم میآید: فیالمثل میگویند: عظم سلطانه و بهر برهانه.
دیگر کلمه «منصور» است که صحیح آن یقیناً «مقصور» است. در نثر معیار امروز هم میگوئیم: «فلان کس همت خود را بر این کار مقصور داشت» یعنی هم خویش را منحصراً به این کار گماشت.
ـ ص 2، س 13: «أجری الله آثار متعالیه علی صفائح الایام ...» صحیح آثار معالیه است. مَعالی (جمع معلاة) به معنی والائیها و همتهای بلند است. این غلط در ص 314 نیز تکرار شده است.
شاعر میگوید:
بقدرالکدّ تکتسب المعالی
ومن طلب العلی سهر اللیالی
ـ ص 2، س 14: «لازالَ رَکَنَ الدین بلطائف اعتنائه رَکینا، و مَتَنَ العلمَ لعواطف اشفاقه متیناً. و یرحم الله عبداً قال امینا».
اعرابگذاری بکل ناصواب است و باید چنین باشد:
لازالَ رُکنُالدینِ بلطائفِ اعتنائه رَکیناً، و مَتْنُ العلم لعواطف اشفاقه متیناً. و یرحمالله عبداً قال آمینا.
(«لازال» از افعال ناقصه است، و عمل آن مانند عمل «کان» است. رکنالدین اسم آن است و رکیناً خبر آن...)
ـ ص 9، س 6: «و اطلاق آلت بر منطق به اعتبار این است که واسطه است میان فاعل که نفس ناطقه است، و منفعل که مجهولات تصوری و تصدیقی است...» که صحیح «معلومات تصوری و تصدیقی» است. و این غلطی است که ذهن خواننده را پریشان و مشوش میکند.
ـ ص 9، س 16: «و ذهن عبارت است از قوه مخلوقه در انسان که به آن تمیز تواند کرد میانه اشیاء حاصله در نفس، یا حاضرة عندها.» ظاهراً به جای «مخلوقه» لفظ دیگری بوده است.
ـ ص 14، س 19: «مقولات عشره» که صحیح آن یقیناً «مقولات عَشْرْ» است. این غلط در ص135 هم بهصورت عنوانی برجسته با حروف درشت و چشمگیر تکرار شده است.
در این مورد قاعده آن است که برای اسماء مونث، صفت را مذکر میآورند و بالعکس. مانند کلیات خمس، و صناعات خمس، و سماوات سبع، و نسب اربع. خدای متعال فرماید: «والفجر و لیال عشر». استادان ما نیز که گویا هم اکنون صدایشان و لحن مخصوصشان در گوش بنده است، همواره مقولات عَشْرْ تلفظ میکردند.
اما برای اسمهای مذکر، صفت را مؤنث میآورند. مانند عقول عشره، و افلاک تسعه، و عناصر اربعه، و اقالیم سبعه و... .
ـ ص 25، س 16: «اللفظ لا یدلّ بنفسه، بل بإرادةِ اللافظَ.»
صحیح: باراداة اللافظِ.
ـ ص 64، س 4: «و دانستن احوال امور غیر محصورة غیر متناهیه، متعسر بلکه متعزر است...» صحیح متعذر (با ذال) به معنی بسیار دشوار و تقریباً محال.
ـ ص 116، س 10: «کلیات خمسه» غلط، و صحیح آن چنانکه در نسخه بدل آمده «کلیات خمس» است.
ـ ص 279، س 6: «... یا مشهورات نزد جمعی باشد، دون جمعی. مانند آن چیزی که نظر به عادات و اخلاق کرده محمود میباشد. و نسبت به کسی که صاحب این ملکه نیست محمود نیست...» «کرده» غلط است و «گروه» صحیح.
ـ ص 310، س 7: «... ... خصوصاً در وقتی که [سخن] با اوزانی باشد که اسماء را توجه تامی به جانب او باشد....» «اسماء» نادرست، و «اسماع» صحیح است.
محمد خوانساری
1. اقتباس تقریباً به عین عبارت از کتاب اساسالاقتباس، تصحیح مدرس رضوی، از انتشارات دانشگاه تهران، ص 158.
2. به قول مرحوم حاج سبزواری:
الإرتِسامیُّ مِـن إدراک الحجا إمّا تصــوّرٌ یکـونُ ساذَجـا
أَوْ هُوَ تَصدیقٌ هُوالحُکـم فقط و منْ یرکّبْهُ فیرکبُ الشَّطَط