
آواز: (اِ) آوا. صوت . (صراح ). بانگ:
از میکده آواز بر آمد که عراقی درباز تو خود را که در میکده باز است(عراقی 153)
آواز خوش از کام ودهان و لب شیرین گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده ٔ عشاق و صفاهان و حجاز است از حنجره ٔ مطرب مکروه نزیبد. سعدی
آواز بر آوردن: با بانگ بلند آواز خواندن:
غزل سرایی ِ ناهید ، صرفه یی نبرد،
درآن مقام ، که حافظ ، بر آورد آواز11/254
با آن که زهره ،خداوندگار شعر و موسیقی و آوازخوانی است ،در جایی که من به آوازخوانی و نغمه سرایی و غزل سازی بپردازم
،کارش بی رونق است و نمی تواند به خوبی من ،آوازه خوانی و شاعری و نغمه سرایی کند.
آواز حزین: آ حزین:در لغت به معنی اندوهگین است ولی در شعر حافظ به قول آقای جاوید :گویی "حزین " به معنی "خوش" ،آوازی است که ریشه در غم و درد دارد ،اما شنونده را شاد می کند به معنی نرم و خوش و دلنشین است .(جاوید 319):
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
و این معنی ،پیش از حافظ در آثار دیگران هم آمده است :
فضای صحرا چون لعبتان باده گسار نوای مرغ چو آواز مطربان حزین ( قطران تبریزی)
تا به هر گوش دلانگیز و دلاویز بود غزل نغز و سماع خوش و آواز حزین ( فرخی)
چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح (سعدی)
آواز ِ حزین: با بانگ نرم و خوش و دلنشین، سخن گفتن و خواندن نرم و لطیف (رک. حافظ جاوید، ص 317، چاپ اوّل) .
سر ،فراگوش ِ من ، آورد و ، به آواز ِ حزین
گفت کای عاشق ِ دیرینه ی ِ من! خوابت هست؟!3/
آواز حیرت:
از هر طرفی که گوش کردم ،
آواز ِ سؤال ِ حیرت آمد5/168
من به سو که گوش می گشایم و گوش فرامی دهم ،تنها آوازفریاد پرسش همراه با حیرت همگان را می شنوم.
آواز ِ درا : بانگ جرس : صدای زنگ ششترهای کاروان و قافله . وقتی که قافله به راه می افتاد یا از راه می رسید ،با حرکت شتر ها
و مرکبها ،زنگهایی که بر گردن آنها بود به طور جمعی صدایی را ایجاد می کرد که از دور شدن یا نزدیک شدن کاروان خبر می داد
.گاهی نیز پیش آهنگان و جلوو داران قافله زنگها را به صدا می آوردند تا کاروانیان را از حرکت قافله ،آگاه کنند و بیدار شوند و بار
سفر بر بندند.بنا بر این همیشه سفر با زنگ درای و طبل و جرس ،همراه است :
مرا در منزل جانان ،چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها (4/1)
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پپیش وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی ! (5/446)
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس (2/261 )
ایهامی نیز به خطاب " در آ " دارد که به معنی وارد شو ، داخل شو.همچنان که عراقی گفته است:
در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی عراقی
چشم ِ من ، در ره ِ این قا فله ی راه ،بماند
تا به گوش ِ دلم ، آواز ِ " درآ " باز آمد6/170
من مدتها چشم به راه رسیدن این کاروان و بازگشت یار بودم تا سرانجام ،به گوش هوش ،آواز زنگ بازگشت کاروانی که یار ، در آن
سفر می کرد ،شنیدم و به آرزوی دیدار وی ،رسیدم.
خوش آواز: خوش خوان: ای مطرب مجلس بساز آن ساز خوش آواز را
بیتی دو، وصف الحال ما، از گفته ی سعدی بخوان:
ور نام خواهی آنکه را حافظ به رویش ناظر است،
در صف نگه کن بعد از آن ،ما بعد ، من بعد ی بخوان2/1088
** ز چنگ ِ زهره شنیدم که صبحدم میگفت:
غلام ِ حافظ ِخوشلهجه ِی ِخوشآوازم9/325
آواز و آواز خواندن در دیوان حافظ دارای مترادفات زیر است:
بانگ : آواز ، سروصدا و فریاد شادمانه
سرم خوش است و به بانگ ِ بلند می گویم :
که من ، نسیم حیات ، از پیاله ، می جویم1/372
با سرمستی و با آواز بلند ، اعتراف می کنم که من بوی زندگی و شادی را از جام شراب می شنوم .
کا مم از تلخیّ ِ غم ،چون زهر گشت
بانگ ِ نوش ِ شاد خواران ، یا د با د2/99
امروز که از زهر دوری دوستان تلخ کامم ، یادروزهای شیرین بزم وبانگ نوشانوش یاران در ان روزگار ، به خیر باد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!7/164
در باغ جهان (شیراز) صدهاهزار گل (عشق) شکفته است، امّا حتّی مرغی شیفته و دلبسته آنها نشده است و زبان بهآواز خوانی و ستایش
1- عشق نگشوده است، چرا بلبلان و هزاران ستایشگر عشق زبان بستهاند و کسی چون حافظ سخن نمیراند
3-: ترانه: گرم ترانه... نیست: اگر که من با نغمهی چنگ آوازی برنمیآورم و ترانهای نمیخوانم، عیبی ندارد و مرا تقصیری نیست، آهی که
میکشم همان آواز من است که عذر مرا بازگو میکند و میگوید که چرا من غمگین نمیتوانم آواز بخوانم و نغمهسرایی کنم
گرم ترانه ی ِ چنگ ِ صبوح ،نیست، چه با ک
نوای ِ من ، به سحر، آهِ ِ عذرخواه ِمن است2/54
از اینکه آواز و سرود و سروده و ترانهای برای خواندن با نغمهی چنگ ندارم، پروایی نیست زیرا آه غمگین من، آوازیست که
عذر مرا، بازگو میکند و از شما پوزش میخواهد.
ترانهی چنگ و صبوح: تصنیف و سرود و آوازی که نوای چنگ را در بزم صبحگاهی همراهی کند.
به مطربان صبوحی دهیم جامهی پا ک بدین نوید که باد سحرگهی آورد (2/143)
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند چنگ، صبحی، به در پیر مناجات بریم
نمی دانم که این نوازنده ی نکته سنج ،چه گونه نوایی سر می دهد که درمیان آوازو نغمه های فارسی و عربی خود ،مرا به یادآن یار
آشنا ،می اندازد
4- حُدی:آواز شتری: حادی : اسم فاعل :خواننده ی آواز "حُدی : آواز زنگ شتری " ، شتربانی که با نغمه ی "حُدی " شتران را می راند :
أحادیا بِجِمال ِ الحبیب ِ ، قِِف و أ نزِل
که نیست صیر جمیلم ، زاشتیاق ِ جمال2/297
حادی : اسم فاعل :خواننده ی آواز "حُدی : آواز زنگ شتری " ، شتربانی که با نغمه ی "حُدی " شتران را می راند :.
أ حادیا به جِمالَ ألحبیب : ای شتربانی که برای شتران یارمن آواز حُدی می خوانی و آنهارا می رانی ! از سعدی است :
أُ شتُر به شعر عرب ،در حالت است و طرب تو خود چه آدمئی کز عشق بیخبری
حادیا : در "احادیا " ، منادای مضاف و منصوب، به جای "حادی"
ای شتربانی که با آواز "حُدی" شتران را به مستی و شادی و حال در می آوری ، وآنها را می رانی ،درنگ کن و فرود آی که من ،از شوق
دیدار یار،سخت، بی صبر و قرارم
5- خواندن: بخوان: به آواز بخوان:
غزل گفتی و، دُر سُفتی ، بیا و، خوش ، بخوان حافظ !
که بر نظم ِ تو افشاند ، فلک ، عِقدِ ِ ُثرِّیا را9/3 ای حافظ غزلی گفتهای که
گوئی مروارید سفتهای، بیا آن را به آواز بخوان تا ] زهرة [ فلک (که خداوند شعر و موسیقیاست) گردنبند ثریا را به علامت
ستایش وصله، نثار تو کند.
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد1/150
: ای مطرب، نوائی ] غمگین و حزنآمیز [ بنواز که بشود با آن آهی کشید و غزلی سرود ] و آوازی بخوان [ که بشود با آن
جام بزرگی از شراب نوشید.
ای خنیاگر خوش نوا ،بیا و آهنگت را دگرگونه کن و با من همدرد باش که یار من از راه عراق رفت و مرا ،از یاد برد
چو هست حافظ ِخوشخوان: وقتی که من حافظ با آن آواز خوب خویش غلام و عاشق او هستم.
چه باشد ار شود از بند ِ غم،دلش، آزاد
چو هست حافظ خوشخوان،غلام وچاکر ِدوست7/61
ای یار، چه میشود که دل مرا که بندهی خوشآواز و وفادار و عاشق تو هستم شاد سازی.آزاد کنی و مرا از بند غم رها سازی!!
صبحگاهان از آواز زهره و نغمه سرایی وی، این پیام را شنیدم که میگفت: من با همه هنرم در آواز و
موسیقی،دربرابر حافظ خوش لهجه و خوشآواز ،بنده یی بیش نیستم.
چو دردست است رودی خوش بگو مطرب سرودی خوش
که دستافشان ،غزل خوانیم و، پاکوبان، سراندازیم4/367
تو ای مطرب ! اینک که بربط را در دست داری ،فرصت را از دست مده وبنواز وترانه یی زیبا بخوان،تا مانیز سراز
پا نشناخته، به رقص و پایکوبی و دست افشانی بپردازیم .
به شعر حافظ ِ شیراز ، می خوانند ومی رقصند ،
سیه چشمان کشمیری و، ترکان سمر قندی9/431
همه ی خویان ،در همه جا، چه از زیبا رویان سمرقند باشند و چه از سیاه چشمان کشمیر ، با شعرو ترانه های من آواز می
خوانند و می رقصند و شادی می کنند.
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی: اگر (حافظ) در ناله های عاشقانه ،چون بلبلانی که در بامدان پگاه آواز می خوانند نبود
و با آنها هم آوازی و همدمی نمی کرد،
اگرنه همدم ...بودی: جمله ی شرطی :اگر همنشین ...نبودی ، اگر همدم و همنشین ... نمی بود.
مرغان ِ صبح خوان :صفت فاعلی مرکب مرخم : صبح خواننده :مرغان خواننده در صبح: مرغانی که در صیح می خوانندبلبلان ، مرغانی که در سحرگاه ،نغمه و نوا سر می دهندوآواز می خوانند
دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ربود و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
گفت : " باور نداشتم که ترا بانگ مرغی ،چنین کند مدهوش"
گفتم : " این شرط آدمیت نیست ممرغ تسبیح خوان و من خاموش" (سعدی)
ز پرده، ناله ی ِ حافظ ، برون کی افتادی ،
اگر نه ، همدم ِ ُمرغان ِ صبح خوان، بودی7/433
اگر من در ناله و فریاد عاشقانه،با بلبلان و مرغان سحر گاهی هم آوا و هم آواز و همدم نمی شدم ،هرگز راز عاشقی من ،چنین
فاش نمی شد و همگان ازآن خبردار نمی گشتند.
6-. دستان : آواز و موسیقی و یکی از گوشههای ماهور. راز سربسته و فاش نشده ما را ببیند!! (که آنقدر محرمانه و سربسته بود) که مطربان هم
با دف و نی و آواز و موسیقی، آن را در هر کوی و برزنی میخواندند!! راز سربسته و فاش نشده ما را ببیند!! (که آنقدر محرمانه و سربسته
بود) که مطربان هم با دف و نی و آواز و موسیقی، آن را در هر کوی و برزنی میخواندند!!
: سرود و نغمه ، آواز، نغمه و آواز، لذا بلبل راهزاردستان گفته اند. ، نوا و لحن و ترانه و آهنگ .
این نواها به گل از بلبل پردستان چیست در سروستان باز است به سروستان چیست . منوچهری .
نه بلبل ز بلبل به دستان فزون نه طوطی ز طوطی سخن گوی تر. لوکری .
قمری از دستان خاموش گشت فاخته از لحن فروایستاد. مسعودسعد.
باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده . خاقانی
چو بر دستان سروستان گذشتی صبا سالی به سروستان نگشتی . نظامی .
سماعم ساقیان را کرده مدهوش مغنی را شده دستان فراموش . نظامی .
به وقت صبحدم بلبل چو مستان به گلزار آمده با ساز و دستان . نظامی .
گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست . سعدی .
هیچ مطرب نگوید این دستان هیچ بلبل نداند این آواز. سعدی .
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گوئی . (8/486)
َدستان َسرا: دستان سرای . دستان سراینده . سرودگوی ،مغنی، آوازه خوان ، سرودخوان :
بلبل دستان سرا چاره همی جوید ز من چاره زآن جوید که او را جست باید نیز چار. ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی
همه زیبارخ و موزون و دمساز همه دستان سرا و نکته پرداز. نظامی . دستان سرا : صفت فاعلی مرکّب مرخّم :بلبل دستان سراینده:
به بلبل ِ دستان سرا : به من که چون بلبل هستم و برای تو نغمه سرایی می کنم.
ای پیک ِ راستا ن ! خبر ِ سروِ ِ ما ، بگو
احوال ِ ُگل ، به بلبل ِ دستان سرا بگو1/407
ای نسیم که قاصد راستگوی عاشقان صادقی چون من هستی ، از معشوق برای من خبری بیاور و از حال و روزگار آن یار گل
رخسار ،برای بلبل سخن سرا و نغمه سازی چون من ،سخن بگوی.
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستانسرا بگو (1/407)
دوستان در پرده میگویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم (3/355)
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی، حافظ به غزل گویی (8/486)
گفته خواهد شد به دستان نیزهم: مطربان، این قصه را تصنیف و ترانه خواهند کرد و برای همگان بر سر بازارها ،با دف و چنگ خواهند خواند واین راز را فاش خواهند کرد ،حافظ درجای دیگر این نوع پنهانکاری هارا را چنین به مسخره می گیرد:
راز سر بسته ی مابین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر (6/247)
که از شعر سعدی الهام گرفته است که گفت:
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داستانی است که بر هر سربازاری هست(سعدی /غزلیات 61)
داستان ، در پرده می گویم ولی
گفته خواهد شد به دستان نیز هم3/335
اگرچه من این سخن را به ابهام می گویم امّا مطربان بزودی این داستان را ترانه خواهند کرد و بر سر هر بازاری خواهند خواند.
،نعره ،آوازرسا: نا گشوده گل،نقاب ،آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است (3/44)
7- راه: از اصطلاحات موسیقی است ،به معنی گوشه ، نغمه ،آهنگ ،لحن ،مقام ،تصنیف ،آواز ، و معنای متداول آن نیز ،جاده ، مسیر و
طریق است .
چه راه می زند : چه نغمه ی (زیبایی) ، این مطرب سر داده است و می خواند!! این مطرب، چه آهنگ قشنگی می نوازد!!راه زدن ،
ایهامی نیز به راهزنی و دزدی دارد
شد رهزن سلامت زلف تو ،واین عجب نیست گر راهزن تو باشی ،صد کاروان توان زد (9/150)
چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس،
که در میان غزل ، قول ِ آشنا ،آورد 2/141
نمی دانم که این نوازنده ی نکته سنج ،چه گونه نوایی سر می دهد که درمیان آوازو نغمه های فارسی و عربی خود ،مرا به یادآن یار آشنا
،می اندازد
راه عراق :تصنیف و آواز را در مقام عراق بخوان . "راه عراق " ،مقام نهم ،از دوازده مقام اصلی بوده است .(حافظ و موسیقی 161 )
مطر با ! پرده بگردان و بزن راهِ ِ عراق
که به این راه ، بشد یار و، زما یادنکرد8/138
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد1/150
: ای مطرب، نوائی ] غمگین و حزنآمیز [ بنواز که بشود با آن آهی کشید و غزلی سرود ] و آوازی بخوان [ که بشود با آن جام بزرگی از شراب نوشید.
ای خنیاگر خوش نوا ،بیا و آهنگت را دگرگونه کن و با من همدرد باش که یار من از راه عراق رفت و مرا ،از یاد برد
8-- سرود: سرود خواندن: آواز خواندن، مطربا !...،غزل خوان و سرود ای مطرب!! چقدر مینالی و گله میکنی که چنین شد و چنان خواهد شد
(کارها بر وفق مراد نیست) اینک مجلس بزم دوستان برپا است، غزل و آواز شادمانه بخوان.
مطربا !مجلس ِ ُ أنس است،غزل خوان و سرود
چند گوئی که چنین رفت و، چنا ن خواهد شد؟!8/160
ای مطرب! تا چند مینالی و گله میکنی که چنین غمی آمد و چنان اندوهی میرسد (و کارها به کام نیست)، در این مجلس شادمانه دوستان،
غزلهای شاد و آوازهای طربانگیز بخوان.
9- َسماع : شنیدن ،گوش دادن ،در اصطلاح عرفا ،از آداب صوفیانه ای است که در آن به رقص و پایکوبی و دست افشانی و ترانه خوانی و آواز ،م
پردازند تا خود را از قید ظواهر نفسانی رها کنند و مولانا ،آن را به سماع لاهی و الهی تقسیم می کند که نخستین ،نجات بخش وهمچون
پادزهر،درمان همه ی رنجهاست و دومین ،زهر خالص است وبسیار کشنده ومرگبار :
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید همچو نی زهری و تریاقی ،که دید
غزّالی می گوید "...و هرکه (سماع ) را حرام کرده است ،اهل ظاهر بودهاست و روا نباشد که سماع فحرام بود ،بدان سبب که خوش است که
خوشیها ،حرام نیستو آنچه از خوشی ها که حرام است ،نه از آن (جهت )حرام است که خوش است ،بلکه از آن حرام است که در وی
،ضرری باشد و فسادی ."(کیمیای سعادت 475/ 1 ) ، شنیدن ،آواز و غنا و رقص ووجد و سرور ،صوفیان را اهل سماع می دانند و سماع ایشان با آواز چنگ ورباب و دیگر آلات موسیقی و رقص و پایکوبی و دست افشانی همراه بوده است و آنرا غذای روح و بخشی از واردات قلبی می دانسته اندومولانا آن را "نماز عشّاق" خوانده است .
سرو بالای ِ من ،آن گه، که در آید به سماع ،
چه محل ،جامه ی ِ جان را ،که قبا ، نتوان کرد !!5/133
چون یار بالا بلند سرو مانند من ،در مجلس سماع ، به رقص درآید ،من ، از ذوق خویش ،جامه ی تن بی بهای خودرا می درم و قبا می کنم
درسماع آی و،زسر خرقه برانداز و، برقص
ورنه با گوشه رو و،خرقه ی ما درسر گیر5/252
بیا و باما به سماع بپرداز وچون ما،جامه ی صوفیانه ات را از سر به در آور و رقص و پایکوبی کن یا ،پشمینه ی مراچون چادری بر سر
بینداز وبخواب که بیداری بدون بزم وو رقص و مطرب ، به درد تو نمی خورد.
فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق
سماع و ،بانگ غزلهای حافظ ، از شیراز7/253
ای دوست ! آواز و نغمه ی من در پرده های عشّاق و عراق و حجازو آوازه ی غزلهای من ،از شیراز تا سرزمینهای دوردست عراق و
حجاز ؛گسترش یافته است و حکایت عشق من و ترا در عالم در انداخته است و به گوش همه ی جهانیان رسیده است.
آواز ِسماع: به آهنگ سماع : با نغمه ی موسیقی و ترانه های رقص انگیز خود.
در زوایای ِطربخانه ی ِ جمشید ِ فلک
أرغنون ،ساز کند زهره ،به آوازِ سماع3/288
ستاره ی ناهید ، این خنیاگر آسمانی ، از شادی ،ارغنون ،ساز خود را به صدا در می آورد ودر آسمانها ،به رقص و
نغمه سرایی می پردازد.
10- صوت: بانگ ،آواز ،ترانه خوانی و نغمه خوانی:
ساقی به صوت این غزلم ،کاسه می گرفت می گفتم این سرود و می ناب می زدم (7/313)
ساقی به بی نیازی رندان ، که می بده تا بشنوی زصوت مغنّی ،"هوالغنی " (6//470)
بساز ای مطرب خوش خوان خوشگوی به شعر فارسی،صوت عراقی (دیوان حافظ 919)
به وقت سرخوشی،از آه و نا له ی عشّا ق
به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید2/236
بنا براین؛هرگاه مست و سرخوش هستید وترانه وآوازمی خوانید و به نغمه چنگ و چغانه گوش می کنید ،مرا که اینک از درد و رنج می
نالم ،به یاد بیاورید.
بی صوت هزار خوش نباشد: بدون نغمه و آواز خوانی بلبل ،دلپذیر نیست
رقصید ن ِ سرو و حا لت ِ ُگل
بی صو ت َهزار خوش نباشد3/159
هم چنان که جنبش زیبای سرو و جلوه گری گلهای باغ ، بدون نغمه سرایی مرغان و بلبلان دلپذیر نیست.
به صوت ِ بلبل و قمری،اگر ننوشی می: اگر همراه با نغمه ی بلبل و قمری (دراین بهار) یاده ننوشی و شاد نباشی،
به صوت ِ ُ قمری و بلبل ، اگر ننوشی می،
علاج کی کنمت ؟! " آخر الدّواء ُ ألکَی "1/422
به نظر من که طبیب بیماران عشقم،اگر دراین بهار و ایام جوانی ،به همراه آواز قمریان و بلبلان،به بزم ننشینی و باده ننوشی ،هرگز دردت درمان نخواهد شد ،شراب آخرین داروی دردهاست ، همچنان که" داغ" آخرین راه درمان زخمهاست.
11-غزل: غزلیات : غزل در دیوان حافظ به دو معنی به کار می رود :
1- نوعی قالب شعری است که غزل حافظ از آن نوع است وهمچون مثنوی و دوبیتی و قصیده و...از انواع شعر فارسی است .
2- نوعی آواز و نغمه و تصنیف است ،مثل اینکه می گوییم : "زد زیر غزل " ،"غزل کوچه باغی "...
عراقی : دراینجا حافظ 3 مطلب موازی را مطرح می کند
1- اشاره به غزلهایی که برای محبوبی که به سفر عراق رفته است ،ساخته است و از آن مسافر عراق ،یاد کرده
2- تصنیف هایی که در مایه و گوشه ی عراق ، به این مناسبت که یارش به عراق سفر کرده است ،می خواند .
3- بیان می کند که غزلهای فخر الدّن عراقی همدانی ( متوفّی ،به سال 688 ه.ق ) راکه از غزل سرایان عارف و نامورقرن هشتم است ، مرتب می خواند و زمزمه می کند : غزلیات عراقی است :سرود حافظ : ( به مناسبت رفتن معشوق به عراق ،حافظ ، فقط به عراق
می اندیشد و طبعا ،) اشعار و ترانه ها و نغمه هایش ، همه ،نغمه های غم انگیز فراقی است که در گوشه و راه عراق ،اجرا می شود.
بردم از ره دل حافظ: از راه به در بردم ،اورا فریفتم ،" ره"ایهامی هم با نغمه و ترانه و مقام موسیقی دارد که در آن صورت
چنین معنی می دهد که با ترانه . دف وچنگ . غرلخوانی و اواز خویش او را فریفته و بیقرار کردم.
بردم از ره ، دل ِ حافظ ، به دف و چنگ و غزل
تا جزای ِ من ِ بد نام ، چه خواهد بودن 7/393
هیچ کس نیست که به من بگوید که سرانجام و کیفرگناه کسی چون من، که با ترانه خوانی و عود و دایره نوازی و بزم ، دل
حافظ را از راه بد در برده است، چه گونه خواهد بود؟
غزلیّات ِ عراقی است ، سرود ِ حافظ
که شنی این ره ِ دل سوز ،که فریاد نکرد9/138
اینک تنها نغمه ی من،سرودهایی است که در آن از محبوب به عراق رفته ی خویش ،یاد می کنم و هرکس که این نغمه ها ی جان سوز را
می شنود ،به فریاد و فغان در می آید .
غزل ِ نغز:
مطرب ! از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد ِ طربم ، یاد آمد 8/169
ای مطرب ! ، بیا و یکی از سرودهای سرمست کننده و از خود بیخود کننده مرا، با آواز خوشت بخوان تا من نیز به همراه ترانه ی تو
به یاد جوانی و روزگار خوشی که داشتم،گریه کنم.
12- قول: به معنی آواز و تصنیف و غزل و سرود است، چه فارسی و چه عربی و به تعبیر شمس قیس رازی، قول همان غزل و نغمه و ترانه
است که به عربی باشد و آنچه به فارسیست غزل خوانده میشود (المعجم فی معاییر اشعارالعجم، ص 85) .
گوشم ،همه ، بر قول ِ نی و، نغمهی ِ چنگ است
چشمم ،همه ، بر لعل ِ لب و، گردش جام است5/47
(در بزمی که یار من در آنجا است) من همه گوش و هوشم به نغمهی نی و چنگ است که از یار من سخن بگویند (زیرا آن تصنیف و
ترانه دربارهی معشوق من است) و چشم بر لب لعل معشوق و گردش باده میدوزم) که هر دو مرا مست میکنند (لب لعل معشوق مرا به
یاد شراب میاندازد و شراب، لب یار را به یادم میآورد).
قول ِ آشنا: چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس،
که در میان غزل ، قول ِ آشنا ،آورد 2/141
مقام شناس : دارا ی دو معنی حقیقی وایهامی است :
1- مقام شناس : مطربی که همه ی گوشه ها و لحن ها و آهنگها را می شناسد .
2- مطربی که کاملا ،موقع شناس و نکته سنج است و می داند که چه آهنگی را کی بنوازد که بیشتر در دل شنوندگان بنشیند و اثر بگذارد.
قول و غزل : رک توضیحات غزل 9/91
که در میان غزل ،قول آشنا ،آورد:
1- مطرب در حالی که داشت آواز فارسی می خواند یکی از اشعار عربی همه دل آشنا رابا نغمه و آواز ، خواند.
2- مطرب درو سط آهنگی که می خواند ،گریزی به یار من زد و به معشوق دل آشنای من ،اشاره کرد .
قول و غزل: : سرود ،ترانه و تصنیف و آواز وبه همین جهت مطرب را قوّال می گویند ،مجازا سخن ،شعر ،نظم . دراصطلاح ادبی
،"قول" نوعی سرود است که درآن جملات و عبارات عربی باشد یا همه ی ترانه به عربی باشد. به قول المعجم ،"هرچه از آن در
جنس بر ابیات تازی سازند،آن را قول خوانند و هرچه بر مقطعات پارسی باشد آن را غزل خوانند." (المعجم 15-114) "...قول به
معنی رباعی یا ترانه یی که به زبان عربی وروی آن آهنگ ساخته اند،استعمال شده است و غزل تیزبه معنی رایج (فرم خاص شعر
فارسی )نیست ،بلکه رباعی یا ترانه یی است که روی آن آهنگ ساخته اند و به زبان پارسی است ." (ملاح172)
غزل:تصنیف ،آواز، نوعی شعر که بر یک وزن و قافیه و با مطلع مصرّع باشد که البته آنچه باعث اطلاق نام غزل بر قالبی معین
شده است، موضوع شعراست نه قالب ظاهری آن که شرح احساسات و عواطف انسانی است.(رستگار فسایی 564 )
اینهمه قول و غزل: اینهمه چهچهه و نغمه و سرودبلبل و شعر و غزل فارسی و عربی حافظ.
بلبل ، از فیض ِگل آموخت سخن ، ورنه نبود
این همه قول و غزل ، تعبیه ،در منقارش4/272
(امّا باید دانست که) اگر از برکت فیض بخشی عشق نبود ،هرگز بلبلی عاشق چون من اینهمه نغمه ونوا نداشت و اینهمه شعرو ترانه
های زیبای را نمی سرود.
13 - گفتن: آواز خواندن:خواندن: شعر سزودن ،ترانه خواندن:
بیا ساقی آن می که عکسش به جام به کیخسرو و جم ، فرست پیام
بده ،تا بگویم ، به آواز نی که جمشید کی بود و ، کاووس ، کی ( دیوان حافظ 1052 )
راز سربستة ما بین!! که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر6/247
راز سربسته و فاش نشده ما را ببیند!! (که آنقدر محرمانه و سربسته بود) که مطربان هم با دف و نی و آواز و موسیقی، آن را در هر کوی
و برزنی میخواندند!!
گفتن: بگوییم: می گویم :فاش می کنم ،می خوانم،به آواز و نغمه و تصنیف در می آورم. بگوییم: می گویم :فاش می کنم ،می خوانم،به
آواز و نغمه و تصنیف در می آورم.
به بانگ ِ چنگ ، بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن ،دیگ سینه ،می زد جوش 3/278
آری ازاین پس با جوش و خروش چنگ و بربط ،قصه ی ها ی ناگفته یی را فاش خواهم کرد که نگفتن و نهفتن آنها
در آن روزگار تلخ ،سینه ی سوزانم را چون دیگ ،به جوش و خروش می آورد.
ساقی ، به صوت ِاین غزلم ، کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و می ِ ناب ، می زدم7/313
وآن شعر را به آوازخوش خویش می خواندم و ساقی سخن سنج مجلس ،با شنیدن آن ، مرا می ستود و به سپاس، جامی
شراب به من می پیمود.
14- گلبانگ: آواز بلند ورسا وخوش، گوشهای از دستگاه سهگاه،آوازی لطیف و خوش چون برگ گل(حافظ و موسیقی، ص 179)
گلبانگ ِ عاشقانه: بانگ بلندی که مضمونی عاشقانه دارد، عاشقانه، بیان نوع گلبانگ است.
دلت ،به وصل ِ گل ،ای بلبل سحر ! خوش باد
که در چمن،همه ، گلبانگ ِ عاشقانهی ِ تست3/35
ای بلبل سپیدهدمان (ای حافظ) همیشه از وصل گل روی معشوق برخوردار و شاد باشی که با شعر و سرودهای عاشقانهی خود،
همهی این باغ (این سرزمین) را پر از شور و نغمه ساختهای.
باشد آن َمه ،مشتری، دُرهای «حافظ» ر اگر،
میرسد هر دم ، به گوش ِ زهره، گلبانگ ِ رباب6/14
اگر معشوق چون ماه من، در این مجلس سرود و سرودههای مرا بپسندد، آواز دلپذیر و آوازهی شعر من در همهی جهان خواهد
پیچید و به گوش زهره نیز خواهد رسید.
دیگر ، زشاخ ِ سرو ِ سهی ،بلبل ِ صبور
گلبانگ زدکه :"چشم بد از روی گل به دور"1/249
با بانگ چنگ و نغمه ی مطربان باده نوشی کن و اگر کسی ترا از این کار بازداشت و نهی کرد به وی پاسخ بده که خداوند بخشنده و
آمرزشگر است و چنین خطا هایی را خواهد بخشید.
15 - لحن: [ ل َ ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب ). آواز خوش و موزون . ج ، الحان و لحون و فی الحدیث اقرؤاالقرآن بلحون العرب ؛ ای بصوت العرب لابصوت العجم . (منتهی الارب ). آهنگ . ۞ شکن . شکن در سرود. کشیدن آواز در سرود. (زمخشری ). راه . راه که برگویند. (السامی فی الاسامی ). نوا. صاحب نفائس الفنون گوید: معنی موسیقی در لغت یونانی لحن است و لحن عبارت است از اجتماع نغم مختلفه که آن را ترتیبی محدود باشد. و در رسائل اخوان الصفا آمده است : والغناء هو الحان مؤلفة، و اللحن هو نغمات متواتره و النغمات اصوات متزّنة. صاحب تعریفات گوید: لحن فی القرآن و الأذان هوالتطویل فیما یقصر و القصر فیمایطال :
با نعره ٔ اسبان چه کنم لحن مغنی
با نوفه ٔ گردان چه کنم مجلس و گلشن .
ابوابراهیم اسماعیل بن نوح بن منصور سامانی ، مکنی به امیر منتصر.(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ).
از لحن و ز آوای خوش بماند
در تنگ قفس هزاردستان .
مغنی برآرای لحنی درست
که این نیست ما را خطائی نخست
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهای جهان را ز یاد نظامی .
شنیدم که درلحن خنیاگری
به رقص اندرآمد پری پیکری .سعدی ألحان :جمع مکسّر عربی لحن :آوا،آواز، نغمه .
خوش ألحان: خوش آواز ؛خوشخوان :مرغ نغمه سرا ،خوش کلام
گر بهار عمر باشد ، باز ، در طرف ، چمن
چتر گل بر سر کشی ، ای مرغ خوشخوان ،غم مخور ( 4/250)
خوش چمنی است عارضت ، خاصه ؛،که دربهار عمر
حافظ ِ خوش کلام ،شد ، مرغ ِ سخن سرای تو ( 8/403)
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
که مرغ نغمه سرا ، ساز خوش نوا آورد ( 3/141)
به جای مرغ خوش الحان که تصویری است برای شاعر:
بلبل دستان بخوان ،مرغ خوش ألحان بدان
طوطی شکّر فشان ،نُقل به مجلس بیار (سعدی 669)
چنین قفس نه سرای چو من خوش ألحانی است : جای من نباید درچنین قفسی (:تن) باشد. در برخی از نسخه ها به جای " سرا"، " سزا" آمده است که به معنی شایسته و سزاوار است.ودر آن حالت چنین معنی می دهد که " مرغ خوش آوایی چون من ، سزاوار نیست که در چنین قفسی اسیر باشد، اما تناسب سرا با قفس با گلشن و چمن بیشتر است
حیف است بلبلی چو من،اکنون در این قفس با این لسان عذب که خامش چو سوسنم ( 6/ 335)
چنین قفس ، نه سرای چو من ، خوش الحانی است
روم به گلشن ِرضوان ،که مرغ ِ آن چمنم2/334
تن من چون گرد و غباری است که چهره ی درخشان روح و جان مرا تیره و ناپیدا کرده است ،و بسیار خوش است آن لحظه ی
که من این غبار تن را پاک کنم وبزدایم و پرده از روی چهره ی درخشان جان ردارم و آن را ببینم.
16-. نالیدن: بنال : از سر دردآواز خواندن . بلبل ! اگر با َمنَت ، سر ِ یاری است: بنال : از سر درد آواز بخوان .
بنال بلبل اگربا منت سر یاری است : ضمیر " ت " در منت ، به معنای " تو " ودر واقع متمم یا مضاف الیه یار است و صورت منظم جمله چنین است :" اگربا من سر یاریت هست " یعنی " اگر تو با من سر یاری داری "می خواهی با من دوستی کنی و به من کمک کنی .
بنال بلبل ! اگر با َمنَت ، سر ِ یاری است
که ما، دو عاشق ِ زاریم و، کار ِ ما، زاری است1/67
ای بلبل عاشق بیا و بامن یاری کن و بنال زیرا هردو سخت عاشق و ناتوان و دردمندیم و حق داریم که ناله کنیم .
17- نوا : ساز و آواز ،رونق و سامان (همان )،نغمه و سرود و آواز:
نوا: آواز ،ناله،نغمه ونواو سرود و سروده، تصنیف و ترانه. بلبل: تصویری است برای حافظ خوش لهجه ی خوش آواز.
نوای ِ بلبلت کجا پسند افتد: هر گز آوازو سروده ی خوش بلبلی خوشخوان چون حافظ را نمی پسندی.،آواز بلبلی چون من هر گز مورد پسند تو واقع نمی شود.
نوای ِ ُبلبلت ، ای گل! ، کجا پسندافتد ؟!
که گوش ِ هوش، به مرغان ِ َهرزه گو، داری4/437
طبیعی است که وقتی تو ،به نوای ناساز این هرزه گویان تند مزاج که چون زاغ و زغن ، بد آواز و شومند ، گوش فرا می داری وبا آن
مأنوس می شوی ،سخن وآواز بلبلان خوش نوایی چون مرا نمی شنوی و نمی پسندی