میراث مکتوب- محمدرضا خوشدل از نزدیکان مرحوم صاحبکاری مصحح کتاب عرفات العاشقین و عرصات العارفین، گفت: مرحوم شادروان ذبیح الله صاحبکاری متخلص به سهی، علاوه بر اینکه محقق و مصحح بزرگی بود، عمده ترین تجلی هنرمندانه اش در شعر ظهور یافت.
وی در همایش عرفات العاشقین و جایگاه آن در تذکره نویسی فارسی که به همت مرکز پژوهشی میراث مکتوب و به مناسبت انتشار کتاب ارزشمند عرفات العاشفین و عرصات العارفین، روز چهارشنبه 27 مهر ماه درمجتمع باغ زیبای تهران برگزار شد، افزود: من بیشتر از حد متعارف در روند تصحیح عرفات بودم و به طور کلی در پروسه چاپ عرفات، دغدغه ها، مشکلات و گرفتاری هایی که دست و پاگیر آن مرحوم، مرحوم استاد احمد گلچین معانی، حضرت استاد محمد قهرمان و دیگرانی که در این اثر سترگ نقشی داشتند، بودم. از طرفی دوست داشتم دو چهره تاثیر گذاری که در تصحیح عرفات نقش داشتند، تشریف می داشتند و از زبان آنها این دغدغه ها بیان می شد، خانم آمنه فخر احمد و استاد محمد قهرمان، ولی خب هر کدام به دلایلی عذر خواستند. ان شاءالله که سلامت باشند و همچنان به خدماتشان به ادبیات این مملکت ادامه بدهند.
خوشدل تاکید کرد: غالب هنرمندان در گوشه هایی از تجلی هنرشان، مستتر هستند و در حقیقت، هنرمند تفاوتش با دیگران در همین بخش از هنرش است، حال ممکن است ما در نگاه نخستین نتوانیم به این ناگفته های صاحب یک اثر پی ببریم و آنها را دریابیم، اما این نقض این ادعا نیست، تفاوتی هم نمی کند آن قریحه الهی در چه قالبی متجلی شده باشد، اندک تفاوتی هم اگر در نگاه بیرونی وجود داشته باشد، تفاوت در تلاش و رنجی است که هنرمند برای استتار آن من خویش در هنرش کشیده تا آن را با زبان ظریف و رندانه از عمومیت انداخته و به خواص منتقل کند. هنگامی که اکثر محققین و اندیشمندان ادب به این باورند که مولانا خود را در نی نامه متجلی کرده و نی در حقیقت خود اوست، نتیجه می توان گرفت که دیگر هنرمندان نیز در ورای آثار ماندگارشان، ناگفته های فراوانی داشته باشند که بعضاً هم در دفتر و دیوان نمی گنجید. شادروان ذبیح الله صاحبکاری متخلص به سهی، علاوه بر اینکه محقق و مصحح بزرگی بود، عمده ترین تجلی هنرمندانه اش در شعر ظهور یافت. در این هنر به توانمندی فوق العاده ای دست یافته بود، چنانکه در اغلب قالب های شعری، سروده هایی دارد، با آنکه یقین داشته و بارها خود را آزموده بود که در دیگر قوالب نیز توانمند است، اما به غزل بیشتر متمایل شد و این خود می توانست مبنا و انگیزه قوی باشد برای شناخت هر چه بیشتر آن من ناپیدای او، که عشقی صاعقه وار، اما عمیق و پایدار در جوانی اش، جوانه زد و تا واپسین روزهای عمرش به او توان بخشید تا همچنان در میدان غزل جولان دهد و یکه تازی کند.
سالی در این بهارم دریاب بار دیگر ترسم دگر نخندد بر من بهار دیگر
تا از کنار من رفت شور جوانی و عشق من رفتم از کناری، دل از کنار دیگر

وی با اشاره به شرح زندگی و محیطی که شادروان ذبیح الله صاحبکاری رشد کرده و تربیت شده، ادامه داد: سال 1313 یا به قول پدر بزرگم 1314 در روستای دولت آباد زاغه از توابع شهرستان تربت حیدریه بدنیا آمد. در خانواده ای متوسط و مذهبی و با پدری علاقه مند به فرهنگ و ادب ایران زمین. پدرش با مسمای فامیلش صاحبکار خوانین زاده و زوزن و خواف بود. او نمادی از دهقانان پاک باز خراسانی است و آن عشق و علاقه خردمندانه و عارفانه به تمام دیرینگی ایران کهن. 3 شاخصه ای که در ضمیر پدر صاحبکار بود، او را انیس 3 شاعر مطرح فارسی کرده بود. روحیه عارفانه و شب زنده دارانه اش، مثنوی معنوی را همدم او کرده و روح حماسه طلبش به نحوی او را با شاهنامه حکیم توس عجین کرده بود که قریب نیم قرن، منزلش مأوای شاهنامه خوانان و نقالان شده بود، صاحبکاری در مثنوی ای برای پدرش می سراید:
گرچه او خوی روستایی داشت لیک با شعر آشنایی داشت
روز و شب شاهنامه یارش بود مثنوی نیز در کنارش بود
صاحبکار دوران کودکی خود را در چنین فضایی سپری کرد، تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش پشت سر گذاشت و به دلیل اینکه در روستای محل سکونتش دبیرستانی برای ادامه تحصیل نبود، به نزد برادرش در تربت جام رفت و ابتدا به تحصیل زبان فرانسه پرداخت، اما بنا به دلایلی موفق به ادامه تحصیل در آن رشته نشد. دست تقدیر او را به مدرسة علمیه مهدیه آن شهر کشاند تا به تحصیل علوم قرآنی حوزوی بپردازد. مدت زیادی نگذشته بود که بار دیگر دست تقدیر، شادروان غلامرضا قدسی شاعر مبارز و آزاده خراسانی را سر راه وی قرار داد تا به پیشنهاد آن مرحوم در پی سرنوشتش راهی مشهدالرضا شود. استجابت این دعوت او را به مدارس علمیه باقریه و نواب کشاند. در همین مدارس بود که باب آشنایی اش با آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی بازشد که تا واپسین روزهای عمرش این دوستی مستدام بود، همچنین بزرگان علمی، ادبی و هنری دیگری که منشاء رفاقتشان با ایشان از همان مدارس فوق الذکر بود. صاحبکاری جوان علاوه بر تحصیل به انجمن های مطرح آن روزگار خراسان که در مشهد برگزار می شد، رفت و آمد داشت، از جمله این محافل ادبی، انجمن مرحوم سید محمود فرخ بود. باز شدن پایش به محفل محمود فرخ باعث شد تا سخن شناسان زبدة آن دوران متوجة ظهور شاعری جوان دیگری مملو از ذوقیات ادبی در پهنه خراسان شوند. زمزمه هایی به گوش می رسید که غزل سرایی جوان و معمم به تازگی وارد مشهد شده، غزل های تری می سراید، زبانش ساده و به دوراز تکرارهای کهن است. ابیات دلنشینش به دل بزرگانی چون استاد امیری فیروز کوهی، استاد مرحوم ابوالقاسم نوید، استاد محمود فرخ، استاد سرگرد نگارنده نشست. دیگر هم سن و سالان وی که هر کدامشان بعدها قله ای در سلسله جبال ادبیات معاصر به شمار آمدند، چون مرحوم شادروان مهدی اخوان ثالث، استاد احمد کمال پور، استادان باقرزاده، قدسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و آن رند سفر کرده خراسانی عماد خراسانی، نقش عمده ای در شناخت طبع بلیغ صاحبکاری جوان داشتند و در نهایت دوست و هم ولایتی وی استاد محمد قهرمان که بعدها که در منزلش محفل ادبی دایر کرد، یک پای ثابت آن مرحوم استاد صاحبکاری بود و تا پایان عمرش هیچگاه رشته اتصال آنان دریده نشد، از جمله آنانی بود که در کشاندن پای استاد صاحبکاری در محفل ادبی نقش به سزایی داشت. قهرمان، غزل سرایی نامدار و خوش ذوق و سخن شناس قابل از او به نیکی دریافت که گوهری به دامان خراسان افتاده، صاحبکاری را خوب شناخته بود که در قطعه ای به لهجه خراسانی در اخوانیات خود به مرحوم صاحبکار تقدیم کردند.

سال 1340 تحصیل صاحبکار به اتمام رسید و به استخدام آموزش و پرورش درآمد و تا سال 1373 با عشق زائدالوصفی مشغول به خدمت به فرزندان این کهن مرز و بوم بود، همزمان به برگزاری جلسات تفسیر نهج البلاغه و نیز قرآن کریم پرداخت. بعدها کار تحصیل و تفسیر مثنوی معنوی نیز بر دیگر مشغله های وی اضافه شد. آنچه بیشتر این بنده حقیر به دنبال آن هستم، معرفی آن من پنهانی وی است، همان منی که در تمام دیوان اشعارش نمودار است و نشانی از غم، این انیس شب و روز را که در تک تک ابیاتش می توان سراغش را گرفت، اگر چه هیچگاه کسی بر پیشانه او اخمی ندید و غبار اندوه را در چهره اش مشاهده نکرد، اما با همه دردمندی که در درون داشت، نه تنها میل اظهارش را بلکه دل عیان کردنش را نداشت:
یک دل و یک جهان غم است مرا دل گوید این دل باز کم است مرا
شمع سوزان محفل طربم همه را عیش و ماتم است مرا
و در جایی می فرماید:
گرفتار در بند شرم آنچنانم که در خانه خویش هم میهمانم
به کامم بریزند اگر زهر عالم کسی نشنود حرف تلخ از زبانم
نیازارم از خود دل دوستان را که با دشمن خویش هم مهربانم
وی ادامه داد: با وجودی که تسخیر قلبی وجودش را تنها تبسمی و نگاهی کافی بود، آن دل را در برابر محبت، هیچ یارای مقاومتی نبود. در درونش تلاطمی برپا بود، ذوق لطیفش باعث شده بود تا هرگز راضی نشود غم تنهایی اش و سختی هایش را برای دیگران بخواهد. او واقعاً مصداق این ضرب المثل عامیانه بود که آزارش حتی به مورچه ای هم نرسیده بود.
صاحبکاری اگر چه می دانست در میدان غزل، هماوردی ندارد و کسب و سرورش در کسب عراقی و اصفهانی منحصر به خودش است، اما این یکه تازی هرگز او را مغرور نساخت. هرچه از بزرگان ادب و فارسی با فخر و عصمت یاد می کرد، خود و شعرش را همواره هیچ می انگاشت. همانگونه که دوست و دشمن بر این امر اذعان دارند، آزادگی را موهبتی آسمانی می دانست که بسان شعر در ذات آدم ها نهفته است و فقیر و غنی و شاه و گدا نمی شناسد.
آنگاه توکل و رضا را در تجلی از دو دیدگاه تسلیم معبود شدن و دل در گرو احدی جز باریتعالی نداشتن و توابیر عارفانه می دانست.
من که راضی شدم رزق مقدر شده را
نکشم ناز گدایان توانگر شده را
چه به جامانده که در پای عزیزان ریزم
داغ آفت زده را یا گل آفت زده را
در جهانی که هنر خوارتر از خاک ره است
بشکن این گوهر با خاک برآور شده را.
در پایان باز هم به خلق و خوی پنهان دیگری از شادروان اشاره می کنم. علی رغم اینکه سالها مسئول شورای شعر اداره کل ارشاد و دفتر آفرینش های هنری آستان قدس بود و در محافل ادبی دیگری گرداننده آنها بود، جوانان را با تمام وجود تشویق و ترغیب می کرد، اشک شوق در چشمش حلقه می زد. جوانان او را پیر و مراد خود می دانستند، اما خودش، خود را زخم خورده سخن و عمر رفته را تباه می بیند. |